آرغین ، دنبال اتوبوس واحد دوید و دوید ؛ تا اینکه سر یک تقاطع راننده مجبور شد بایستد .

     در نیمه اتوماتیک باز شد و راننده ی سبیلوی دیو چهره ، هیکلش را روی فرمان پهن کرد و رو به آرغین گفت :

   - چه خبرته ؛ از کدام ده آمده ای ؟! چند بار گفته شده سوار و پیاده کردن مسافر - فقط - توی ایستگاه مقدور است !

    آرغین ، که از برخورد نیمه تاریک آقای راننده خشکش زده بود ، سری تکان داد و گفت :

   - آقای راننده ، چرا عصبانی هستی ؛ کی خواسته سوار اتوبوس تو بشود !؟

    راننده ، استغفری گفت و :

   - پس این همه راه دنبال من دویدی ، که چه ؟!

   - من فقط یک لیوان آب انار می خواستم .

   - مرد عوضی ، مگه اینجا بقالی سر کوچه است ؟ تو دیگه چه طور دیوانه ای هستی !

   - دیوانه خودتی ؛ اگر تمام کرده ای ، خوب ، بگو ندارم ؛ چرا فحش می دهی !

   - آخر آدم عاقل ، کدام دیوانه ای را دیده ای تو اتوبوس ، آبمیوه و آت و آشغال بفروشد ؟!

   - پس آن چیست که روی بدنه ی اتوبوس و شیشه پشتی ات نوشته ، آب پرتقال و انار و لیمو ؛ " خنک بنوشید " ؛ شرکت ... !؟

 

هرگونه برداشت ، منوط به كسب اجازه از نويسنده است !