خنک بنوشید !
آرغین ، دنبال اتوبوس واحد دوید و دوید ؛ تا اینکه سر یک تقاطع راننده مجبور شد بایستد .
در نیمه اتوماتیک باز شد و راننده ی سبیلوی دیو چهره ، هیکلش را روی فرمان پهن کرد و رو به آرغین گفت :
- چه خبرته ؛ از کدام ده آمده ای ؟! چند بار گفته شده سوار و پیاده کردن مسافر - فقط - توی ایستگاه مقدور است !
آرغین ، که از برخورد نیمه تاریک آقای راننده خشکش زده بود ، سری تکان داد و گفت :
- آقای راننده ، چرا عصبانی هستی ؛ کی خواسته سوار اتوبوس تو بشود !؟
راننده ، استغفری گفت و :
- پس این همه راه دنبال من دویدی ، که چه ؟!
- من فقط یک لیوان آب انار می خواستم .
- مرد عوضی ، مگه اینجا بقالی سر کوچه است ؟ تو دیگه چه طور دیوانه ای هستی !
- دیوانه خودتی ؛ اگر تمام کرده ای ، خوب ، بگو ندارم ؛ چرا فحش می دهی !
- آخر آدم عاقل ، کدام دیوانه ای را دیده ای تو اتوبوس ، آبمیوه و آت و آشغال بفروشد ؟!
- پس آن چیست که روی بدنه ی اتوبوس و شیشه پشتی ات نوشته ، آب پرتقال و انار و لیمو ؛ " خنک بنوشید " ؛ شرکت ... !؟
هرگونه برداشت ، منوط به كسب اجازه از نويسنده است !