" آبدارخانه " فعال !

 

با عجله وارد بلدیه شدم .

دم در ، نگهبان ، با آن چشمان ازرق شامی اش ، وراندازم کرد و بعد گفت : ها ؟

- بی زحمت اتاق رئیس بلدچی یان !

انتهای سالن را نشانم داد و گفت : برو !

رفتم ته سالن باریک و دور و دراز و دودزا و بوی گند سیگارت ! ؛ ... ، دستشویی ( توالت = مستراح سابق ) بود !

برگشتم . اشارت نمود به طبقات فوقانی .

بیست و اندی پله رفتم بالا ؛ ... !

اتاق اول ، اوملت می خوردند !

اتاق دوم ، چایی دم می کردند !

اتاق سوم ، سنگک می بریدند !

اتاق چهارم ؛ وجود نداشت .

... جهشی رفتم طبقه ی بالاتر ؛ ... !

اتاق دم راه پله ، طرف پاهایش را انداخته بود روی میز مقابل و سبیل هایش را تاب می داد !

اتاق روبه رو ، دو خانم بولوتوث بازی می کردند !

اتاق سوم ، درش بسته بود .

... لنگان لنگان ، نعشم را کشیدم طبقه ی بالاترین ؛ ... !

تالار بزرگی بود . یک نگهبان ؛ دو منشی ؛ سه رئیس دفتر بلدچی خان و هیچ ارباب رجوع !

سلام داده ، وارد شدم .

یکی تحویلم گرفت و مدعیانه پرسید : فرمایش ؟!

فرمودم : (!) خواهشم می کنم ؛ عرضی داشتم ؛ این نامه را ... ؛ ... ؛ جناب بلدچی خان را می شود رویت نمود ؟!

رئیس دفتر دومی گفت : نه جانم ؛ چون تشریف ندارند !

بعد از اندکی ، جوان لاغر مردنی از اتاق عالیمقام بلدچی خان آمد بیرون و با یک سینی طلایی رنگ در دست ، رفت پایین .

دنبالش را گرفتم . رسیدیم به طبقه ی همکف . یک راست رفت " آبدارخانه " .

عرض ادبی نموده ، خدمتش مشرف گردیدم . 

- ها ؛ چه خبر ؟ کیستی ؟! این جا چرا ؟!

- ببخش ، شما بالا بودید ، جناب بلدچی خان حضور داشتند ؟

- آره ؛ چطور ؟ کاری داشتی ؟

- بلی ، این نامه ... !

... آبدارچی نامه را با دست چپ گرفت و دست راستش را آورد جلو و خنده کنان گفت : خوب ؛ چقدر داری ؟

- یعنی چه ؟! رشوه ، یا حق العمل یا چه ... ؟!

- هیچکدام ؛ پول چایی . رد کن بیاید ؛ یک دقیقه ای حلش می کنم !

- حالا چند تومان بدهم ؟

- مرد حسابی ، تومان چیه ؛ ... ، یا دلار ، یا تراول چک ؟!

... !

j9793_24112012326.jpg

 

هرگونه برداشت ، منوط به كسب اجازه از نويسنده است !

 

تا اطلاع ثانوی ، از ارسال موش موشک بپرهیزید !

 

     در ادامه سلسله اقدامات فرازمینی عالیمقام جانفدا بشیر الاخبار ، گزارشات نگران کننده ای می رسد از کرات اول تا هشتم ؛ مبنی بر ایجاد ترافیک شدید ، از بابت ازدحام موشکهای ارسالی از کره ی خاکی !

     بنا بر روایات متعدد ، در جاده ی مشرف به مریخ ، نرسیده به آرامگاه سیاره ی نیمه خاموش سرکار علیه زهره بانوی النگو طلایی ، چند نفر موش موشک ( در مقیاس شتر تک کوهان ) ، با ایجاد اختلال در سیستم عصبی موشکهای هبوط نموده در ایستگاه تلسکوپ کابلی قابل ، باعث راهبندان شده و امکان حرکت به جلو را محال کرده است .

     از عناصر فوق سرعت ایستگاه های نزدیک به زمین هاکی ، خواهشمند است ضمن مخابره ی این خبر به زمینیان خاکی ؛ درخواست " عدم ارسال موش موشکهای تکراری و بدون پلاک استاندارد " را به سمع و نظر عالیجنابان اعلام و از نتیجه ی حاصله ، منتظران قافله را مستفید نمایند .

     پیام تمام ؛ ... ، دارم می روم حمام !

     مرشد بچه ی ایستگاه ۱۴۰۰ شمس القمر ؛ چشم انداز هشت ساله ی بازگشت به هزاره های گذشته !

  

هرگونه برداشت ، منوط به كسب اجازه از نويسنده است !

 

امان از نروخ بازاری !

 

        وارد یک لوکس فروشی شدم .

         دو سه کلاس سواد خواندن { و گاهی نوشتن } دارم . چشمکی به برچسب های کالاهای لوکس ، از آباژورش گرفته تا ماساژور ، انداختم .

         کمترین اش ، ۲۰۰۰۰۰ ریال . دوری زدم و به نیت خروج از فروشگاه ، سرم را انداختم پایین و به درب اصلی نزدیک شدم .

        غرور ، مردانگی ، ژست اجتماعی ، تیپ بالاشهری ، خجالت و کم بیاری ، مانع از خروجم شد .

        برای خالی نبودن عریضه ، نگاهی به کنتور برق فروشگاه { که در سمت جناح راستم خودنمایی می کرد } ، انداخته و رو به فروشنده نموده و گفتم :

         - آقا ببخشید ، این کنتورتان فروشی است ؛ قیمتش چند ؟!  

   ... 

 

 

هرگونه برداشت ، منوط به كسب اجازه از نويسنده است !

  

خنک بنوشید !

 

       آرغین ، دنبال اتوبوس واحد دوید و دوید ؛ تا اینکه سر یک تقاطع راننده مجبور شد بایستد .

     در نیمه اتوماتیک باز شد و راننده ی سبیلوی دیو چهره ، هیکلش را روی فرمان پهن کرد و رو به آرغین گفت :

   - چه خبرته ؛ از کدام ده آمده ای ؟! چند بار گفته شده سوار و پیاده کردن مسافر - فقط - توی ایستگاه مقدور است !

    آرغین ، که از برخورد نیمه تاریک آقای راننده خشکش زده بود ، سری تکان داد و گفت :

   - آقای راننده ، چرا عصبانی هستی ؛ کی خواسته سوار اتوبوس تو بشود !؟

    راننده ، استغفری گفت و :

   - پس این همه راه دنبال من دویدی ، که چه ؟!

   - من فقط یک لیوان آب انار می خواستم .

   - مرد عوضی ، مگه اینجا بقالی سر کوچه است ؟ تو دیگه چه طور دیوانه ای هستی !

   - دیوانه خودتی ؛ اگر تمام کرده ای ، خوب ، بگو ندارم ؛ چرا فحش می دهی !

   - آخر آدم عاقل ، کدام دیوانه ای را دیده ای تو اتوبوس ، آبمیوه و آت و آشغال بفروشد ؟!

   - پس آن چیست که روی بدنه ی اتوبوس و شیشه پشتی ات نوشته ، آب پرتقال و انار و لیمو ؛ " خنک بنوشید " ؛ شرکت ... !؟

 

هرگونه برداشت ، منوط به كسب اجازه از نويسنده است !