آگهی استخدامات !

آگهی استخدامات !
( نوبت حد وسط )

یک باب اتاق واقع در تشکیلات اداری مش جبوو ، با عنوان معاونت پژوهشی خالی مانده است ؛ بدینوسیله - به بهانه ی بزرگداشت ایام پژوهشین - تصمیم گرفته شد از بابت اشتغالزایی نیمه فعال ؛ یک نفر با شرایط ذیل به کار گیری شود .
ویژگی فردی و اجتماعی :
- آشنایی با لطیف گویی و انجام مزاح مجاز !
- دارا بودن گروه خونی مد روز !
- دارا بودن شال گردن ( = ؟ ) در اندازه ی استاندارد !
- قدرت تملق گویی به میزان سه اسب بخار !
تبصرات :
- سوابق پژوهشی ؛ لازم نیست !
- معرف علمی ؛ نیاز نیست !
- مدرک و تخصص مرتبط ؛ اصلاً لازم نیست !
زمان :
آخرین فرصت ارائه ی مدارک (!) بعد از نماز قضا !
.
..

آگهی استخدامات !

آگهی استخدامات !
( نوبت قبل از ظهر )

به چهار نفر از جمعیت نسوان - ترجیحاً دختر - ؛ تأکید می شود ؛ - ترجیحاً دختر - ؛؛ در دبیرخانه ی سلطنتی مش جبوو ؛ نیاز فوری هست .
متقاضیان ، اگر دارای شرایط زیرین باشند ؛ بفرمایند :
شرایط آدمیت :
- آشنایی خیلی مختصر با کیبورد و مانیتور ؛
- تسلط کامل به زبان تند گزنده ؛
- آشنایی با مدیریت پسماندهای تشکیلات مش جبوو انه !
- تسلط به نقاشی با رنگهای مد روز ؛

- دارا بودن گوشی ؛ به مقدار لازم { حداقل دو قبضه ؛ با دو خط ثابت و سیار } !
- حفظ بیست ضرب المثل چینی !
- معتقد به رنگ بنفش متمایل به کرفس !
- اندازه ی دور کمر : { قبل از انتشار سانسور شد ! } !
- اندازه ی زبان : ده الی پانزده سانتی متر از رستنگاه گلوی موخره !
- قدرت جویدن شش آدامس همزمان حین گفتمان با ارباب رجوع !
- ... ؛
مشمولان عزیزه ؛ هر چه سریعتر ،
حضوری بیایند مقابل دبیرخانه ی مش جبوو ، صف بکشند !
اولویت با مراجعین از درب پشتی است !
...

آگهی مناقصه به شرط چاقو !


 -------------------------------

مناقصه گذار : مش جبوو
اعتبار : از تاریخ انتشار این آگهی تا فردا همین ساعت

موضوع : نیازمند یک عدد شهردار هستیم .
ابعاد شهردار :
بلندا : یک متر و اندی
عرض جنوبی : متصل به میدان اسب دوانی مش صبرعلی

طول شمالی : متناسب با میادین دواب
پهنای باند شکم : تا دلت بخواهد
قطر گردن : سه چهارم شکم مبارک
مهارت : آکروباسی محض + ژیمناستیک کلامی تبلیغی
ارتباطات اجتماعی : همپیالگی با روزی نامه ی نورچشمی !
میزان آشنایی با معابر شهری : تا حد یک نگاه از بالا به پایین !
حامی / حامیان : شرکت بنرسازان 24 ساعته و برادران
...
تبصرات :
1- اولویت با مراجعین از پنجره ی مشرف به حیاط خلوت مش جبوو
2- از پذیرش دارندگان مدارک متخصص شهرسازی و عمران جداً معذوریم
3- سابقه ی مچ اندازی در مقیاس یکی به سیصد هزار نفر
4- سابقه ی آشنایی با سازه های ابرنوردی مدت دار
5- عدم اشتهار به مردم مداری و خدمتگزاری
.
..

مسکین خر !

مسکین خر !

امروز ،
در یکی از صحبت هایم ، - سهواً - برخی عناصر را به خر (= الآغ سابق ) ماننده کردم ؛
بعد که خوب اندیشیدم ؛
احساس شرم کردم .
چه قدر ظلم می کنیم در حق برخی چهارپایان ،
حتی الآغ !
.
..

الا یا ایها السعید المرتضویون !

نامه ای از سر تقصیر !

از : مش جبوو
به : عالیجناب السعید من المرتضویان

ای فدایت همه پولهای من ؛
وی به یادت های و هوی و فریاد من ؛
تو کجایی تا شوم من ناقدت !
پرونده ات شویم ؛
کنم افشا کارتکت (= کارت + ک + ات ) !

...
القصه ،
عالیجناب سعید ؛ قاضی القضات شهریزک و روستادیزک !
چندی پیش اطلاع یافتم در توزیع کارت هدیه و پول و تراول چک و سبد کالا و غیرهم ؛ دستی بده داری و فکری متعال !
زین سبب درخواست دارم در اندرون جیبهای مبارک تحقیق بنمایی ،
اگر ته مانده ای و معتبری یافتی ،
چند کارت هدیه نیز ؛ تقدیم من و بر و بچه های دهات اطراف بنمای ؛
تا دوران پیرسالی را خوش بگذرانیم !
قربان لبخندکت !
مخلئس : مش جبوو ( نماینده ی پیرسالان روستادیزک )
.
..

جویای کار !

جویای کار !
------------

جوانی هستم سی و اندی ساله ؛
از پل صراط ازدواج رد شده ام ، اما هنوز نصف دینم مانده !
با مدرک لیسانس بیکاری ، از دانشگاه پولاریزه !
دارای سه سال سابقه ی خیابان گردی مفید !
میزان در آمد :
یک ششم از درآمد پدر !
محل درآمد :

جیب پدر !
آخرین وعده ی غذایی استاندارد :
آخرین ناهار سلف سرویس دانشگاه !
نوع غذای روزمره :
غم پدر ؛ غصه ی مادر ؛ دق مرگ همیشگی !
دوستان :
گوشی مدل بالا ! چند فقره ... (؟) و ... !
دشمنان :
همان پدر و مادر !
علایق شخصی :
چت روم ؛ اس دهی و اس گیری شبانه روزی !
روابط عمومی مفید :
ندارم !
اعتقاد به صله ی ارحام :
ندارم !
تخصص / کارآموزی :
ندارم !
سابقه ی بیماری :
ندارم !
صحت بدن :
ندارم !
آخرین وعده ی حمام :
فکر کنم هشت روز پیش !
پیام پایانی :
من زن می خواهم ! (؟) ؛ بعد کار ؛ بعد ویلا ؛ بعد خودرو شاسی بلند ؛ بعد !!
.

حریم ممنوعه !

 

من و مش جبوو ، تقریبا همزادیم ؛ البته با هشت سال اختلاف سن .
آن سال که آن اتفاق وحشتناک افتاد ، شاید من هشت سالم می شد !
یادم می آید ، پدر مش جبوو ، از صحرا که برگشت ؛ من و مش جبوو دست به دست هم دادیم و – بنا بر دارا بودن ائتلاف همسایگی – یونجه های گاری را خالی کردیم .
درست نمی دانم ( برایم تاریک است ) ، اصرار من بود یا مش جبوو ؛ که من سوا
ر گاری ( = داشقا ) بشوم .
گاری از آن دو چرخها بود ؛
با یک الآغ ( = ائششک ) خوش اندام و درست و حسابی .
من علاقه ای به گاری و الآغ نداشتم ؛ طبیعی هم بود ، نه در خانه داشتیم و نه کم دیده بودم !
محله ی ما ، حتی کل روستا ، پر بود از الآغ و اسب و قاطر و گاری و ... ؛
شاید ما یکی فقط نداشتیم .
...
من که سوار شدم ، درست وسط گاری قرار گرفتم . افسار و دهنه به یکی از دو چوب حاشیه ای گاری بسته شده بود .
منتظر نشستم که مش جبوو بیاید بالا ، بگوییم و بخندیم و سر به سر ائششک بگذاریم و مدتی خوش باشیم ؛ چون هر چه بود او دست فرمان و مهارت داشت و با الآغ نیز نسبتی !
از قضا ، لحظاتی بعد ، صدای پدر مش جبوو از داخل طویله شنیده شد . مش جبوو رفت حیاط خانه ی شان تا به ندای پدرش لبیکی گفته باشد .
من ماندم و یک گاری ؛ با الآغ .
دقایقی گذشت ؛ حوصله ام سر رفت . بچه بودم ؛ می توانستم همانطور که سوار شده بودم ، پیاده شوم . ولی همیشه ی روزگار ، پیاده شدن ، سخت تر از سوار شدن بوده و هست !
چشمم به یک تکه چوب درخت تبریزی کف گاری افتاد .
به هوای شوخی با الآغ و درآوردن ادای گاری سواری ، آن را به دست گرفته و در خیال خودم نشسته و ایستاده ، الآغ سواری تمرین کردم .
...
مش جبوو ، نیامد . حوصله ام سر رفت ؛ این دفعه بدتر از قبل .
با آن تکه چوب ریز و تیز ، جایی (!) از الآغ را که رو به من بود ، خاراندم .
الآغ برگشت و نگاهکی به من انداخت ؛ در آن موقع متوجه نمی شدم ؛ بچه بودم . الآن هم که مثلا بزرگسالم ( = بزرگسالیم ) ، گاهی متوجه نمی شویم بعضی نگاهها را !
خلاصه ، الآغ نگاهش را کرد و من محل نگذاشتم .
لحظاتی بعد ، جفت پاهای عقب الآغ آمد بالا ، پای جناح راستش به من خورد ، آن دیگری به جلوبندی گاری .
هنوز فرصت فریاد و دادخواهی پیدا نکرده بودم که الآغ بنای حرکت گذاشت . اولش یورتمه ( مثل اسب کلب عباس ) می رفت ؛ بعد بر سرعتش افزود .
چشمتان روز بد نبیند ؛ من بودم و از دو طرف گاری محکم گرفتن و ترسان و لرزان و آی وای ننه گویان ، روی گاری !
الآغ این حرفها حالیش نبود .
رفت و رفت تا به یک کوچه بن بست رسید . همان محله ی پدر بزرگ مادری مش جبوو .
الآغ ، راه عبور نیافت ؛ راه برگشت هم دست من نبود ؛ کوچه تنگ و باریک بود .
یک لحظه همان دیدم ، که إن شاء الله شما نبینید ؛
مش جبوو و پدرش ، فحش کنان و جیغ زنان ، مرا از روی گاری ربودند و گذاشتند پایین !
نفسی کشیدم و گریه کنان تا خانه ، دویدم .
.

آشتی کنان اتمیک !

نگرش فرا فمینیستی مش جبوو !
------------------------------------

شنیدم مش جبوو پس از اتفاق میمون نشست و برخاست ژنو ،
به قهر یازده ساله با عیال مربوطه خاتمه داده و از دیروز غروب ، آشتی کنان راه انداخته اند .
در آگهی خبری مش جبوو که در پایگاه فرا مدرن مش صبرعلی انتشار یافته ، علت العلل این اقدام جنون آمیز ، دو مورد فاحش قلمداد گردیده :
الف) مقابله با هجمه ی فمینیست ها در فضای مجازی علیه مردان حق
یقی !
ب) همسویی با بانو اشتون در معیت وزیر خارجه ی سرزمین کهن اتمیک !
وبالش گردن مش جبوو !
.
..