فیلم جنجالی " جدال در حمام " !

 

           فیلمی تولید شده در خیاط خانه ی زیر بازار

با شرکت :

ایوان یوشوول

دابان داشی

جان سویته ن

و با معرفی چهره ی کوچولو :

 شامپو گلسنگ

دارنده ی جایزه ی ویژه از بخش جنبی لوله کشی مشد جانعلی خیالاتی

برنده ی نشان افتخار از گرمابه توتون سازان

    ...

    خلاصه ی فیلم :

      مشد مرادعلی ، پس از سه ماه و اندی دوری از آب ، وارد صحن حمام می شود و در کادر کامل دوربین قرار می گیرد و شروع به شستشو و تیغ کشی و کف زنی و ... می کند .

     لذت ماجرا آنجاست که هنوز کف صابون و شامپو در سر و صورت مشد مرادعلی باقیست و چشمانش دارد به شدت می سوزد ، که ناگهان آب قطع می شود .

     طبق معمول ، سر و صدای مشد مرادعلی از مسلخ حمام بلند می شود که :

        " چه شد ؛ آب ، آب . آب باز نکنید . من زیر دوشم . "

       از اندرونی آشپزخانه جیغ عیال متعلقه بلند می شود که :

        " مرد ، داد نزن ؛ آب کل ساختمان قطع گردیده . " 

     عیال مشد مرادعلی آستینها را بالا می زند که روی گاز خانگی آب گرم کند و ببرد برای شوهر . شیر گاز را که می پیچاند ، با نهایت تعجب می بیند خبری از جرقه و شعله نیست .

     می رود سراغ تلفن ، شماره های مربوط به اتفاقات آب و گاز را می گیرد . با خبر می شود که به دلیل عدم پرداخت پول آب و برق و گاز و غیرهم ، تمامی سرویسهای مربوط تا اطلاع ثالثه (!) قطع خواهد بود .

    ... اوج داستان زمانی است که مشد مرادعلی از حمام داد می زند و عیال از آشپزخانه ؛ در حالیکه بچه های قد و نیم قد ، در وسط هال پذیرایی از سر و کول هم بالا می روند و صداهای شادشان در هنگامه ی جیغ و فریاد ( ای داد و بیداد ) پدر و مادر ، گم می شود !

 

 هرگونه برداشت ، منوط به كسب اجازه از نويسنده است !

 

قابل توجه خروس های معززه !

 

                    قابل توجه خروس های معززه !

 

       مرغ ، پس از یک دوره نقاهت دیپلماتیک گی (!) ، دچار سکسکه گردیده . قیمت ۴۷۰۰ قروش در ازای پین سکه دینار سیاه مغربی ، قابل رویت در معابر آدم رو ؛ فروش داخل مغازه جات آن رقمی ، معادل ۵۰۰۰ قروش معادل یک چارک از هر دلار کانادایی پپسی کولا ! 

      جناب خودم ، فریفته شدم به آن تکه کاغذ منکوب گردیده بر شیشه ی مرغ فروش ، سرافرازانه به اندرون رفته و دچار خسران دنیوی شدم و هیچ راه فرار نیافتم . مرغی ابتیاع نمودم در شکل و شمایل جوجه ، با مبلغی که در عهد قدیم می شد با آن چهار نفر شتر به علاوه ی سه بغل خار یونجه ای سبز از راسته ی پروانه واران ، تهیه و تدارک نمود !  

      

هرگونه برداشت ، منوط به كسب اجازه از نويسنده است !

 

تأخیرات و تعطیلات !

 

       از بابت شرکت در " اجلاس سران شیرجه زن زیر آب رو " در سواحل نیمه آشغالی و پرصفای دریای خزر و نیز " گشت و گذار در حوالی اقلیم شمالات و جنوبیان " ؛ به همراه گروه ۱ + ۴  ، ایامی چند به مدت ۳ در ۴ روز ، به سیر آفاق و انفس پرداختم ؛ لذا به روزات نمودن این وب بلای جان ، به تأخیرات تعطیلات اول و آخر هفته سرانجامید .

       ضمن خالی نمودن جای همه ی شما سروران شیرجه زن آرزو به دل ، از بابت عله العلل مذکوره ی مزبوره ، پوزشات فراوان خواهانم .

       از دوستانی که کامنت هایشان به تعطیلات مجبوره افتاد و دچار تأخیرات غیر مترقبه گردید ، کما فی السابقات ، شرمنده ام ؛ یک دنیا !

      آمین !

                       آرغین .

 

 

بالای  18+

 

                            بالای  18+

 

        آورده اند که پدری را فرزندان بود ، به تعداد تقریبی ۵نفر ، به ازای آدم ! ؛ چهار پسر و یک دختر .

     پدر را عادت بود که نهال بکارد و درخت بپرورد و میوه بار آورد . تا هم خویش خورد ؛ هم خویشان ؛ هم بازار ببرد جهت فروش و امرار معاش ؛ و هم ... !

     هر روز از صبح علی الطلوع تا دم غروب ، در معیت فرزندان به صحرا می رفت و باغچه می کاشت و کرت می بست و ... .

     سه فرزند را عادت بود پا در جا پای پدر تلاشگر خود بگذارند و در ایجاد چال و کندن گوی نهال های نو ، با پدر موافقت داشتند .   

    فرزند ارشد را عادت بود که لم بدهد در گوشه ای از باغچه و با خاک بازی بکند و بر نوع کار پدر و برادرانش تلخند بزند . عادت دیگر وی ، آن بود که یک انگشت در دماغ می کرد و ور می رفت و حاصل تلاش خود را بر لباس و موی سر می مالید و از این کار لذتها می برد !

     دیگر عادت فوق العاده مشمئز کننده ی فرزند ارشد آن بود که هر چاله و گوی ایجاد شده توسط پدر و برادران را با خاک پر می کرد و آن بیچاره ها مجبور می شدند دوباره از سر نو چاله بکنند و نهال بکارند .

    یک روز ، فرزند ارشد ، که از پر کردن چاله ها خسته شده بود ، توان حرکت نداشت ؛ لب یکی از چاله ها خوابش برد ، به هوای اینکه پدر و برادران بر می گردند و بیدارش می کنند و دوباره نهال کاری را ادامه می دهند ، از جایش تکان نخورد ؛ با خیال خوش ، به خواب رفت .

     فرزند ارشد ، یک عادت بد و خوب هم داشت ؛ در خواب غلت می خورد . اتفاقاً در همین چرت زدن کنار چاله ای از آن چاله ها - که نامردی می نمود آنها را با خاک پر می کرد تا اذیت و زحمت پدر و برادران بیشتر شود - ، یکبار غلت خورد و رفت ته چاه !

...

 

هرگونه برداشت ، منوط به كسب اجازه از نويسنده است !