مش جبوو ،
سلام !
منم ؛
همان صبرعلی همیشگی .
در جریان باش که امروز به سازمان مرکزی یکی از دانشگاههای استان سرزده سر زدم . کار مهمی داشتم . این دومین بار ( دومین روز از ایام محرم ) است که به آن محل میروم .
از شروع « محرم » ، وضع آنجا روحانی تر و معنویت حاکم ، قابل شمارش تر شده . صبح علی الطلوع ، سرکی به اتاق کار خویش می کشند ، بعد یک راست می روند به جایی به نام « نمازخانه » !
می گویند آنجا مشغول « زیارت عاشورا » هستند .
تو هم - چه خوش خیال - !
فکر میکنی وارد اداره ای از سلسله ادارات و مراکز دولتی و تابع برنامه و قانون کشورت شده ای .
درب خیلی از اتاقها را بسته می یابی ؛ برخی هم نیمه باز ، بدون اینکه کسی داخل باشد . سراغ کارکنان بخش مورد تقاضایت را می گیری ؛ کسی شبیه آبدارچی از مقابلت رد می شود و می گوید :
« پایین اند ؛ تو هم بیا ! صبحانه داریم » !!
ده دقیقه صبر می کنی ؛ نیم ساعت دندان روی جگر می گذاری ؛ بعد ساعت 9 صبح می شود ؛ می روی سراغ بخش حراست ! کسی تحویلت می گیرد . حرف دلت را می زنی . پایین بودن کارکنان را موجه جلوه می دهد و برای خالی نبودن عریضه گوشی بی سیم را بر می دارد تا مثلا زنگی بزند . کسی پاسخ نمی دهد . ظاهراً نتیجه ای نمی گیری . برمی گردی سالن ، غرغر کنان روی صندلی های انتظار (!) می نشینی .
نه و ده دقیقه ؛ چشمت مناظری را می بیند . سینی سینی چایی و نان بربری ؛ قوطی قوطی خرمای اصل بم و سایر مخلفات ، از جلویت رژه می روند .
تو ، می مانی که چه بکنی .
می روی بالا تا رئیسی و معاونی و معاون معاونی را ملاقات کنی و کسب تکلیف کنی .
خبری نیست ؛ یکی نیست ( + کلاس تدریس رفته ) ؛ آن یکی هم که اصلاً نیست .
بر می گردی ؛ این هم از امروز !
هشتاد دقیقه ی ناقابل ، سپری شد و تو هنوز مثل دیروز ، از کارت بی خبری ! زیارت عاشورا را جدی بگیرید ! فضاهای اداری و دانشگاهی ، چقدر تنفس را راحت (!) می کند !! بی خیال کار و ارباب رجوع ! شئونات و ظواهر امر را بچسب ؛ بقیه را ولش !
... ؛
مش جبوو ، می دانم سخت دلت را درد آوردم ؛ چاره ای نداشتم ؛ دل خودم نیز دردمند بود !
مواظب خودت باش !
.
..