|
|
|
|
|
مردم نازنين ما ! نمي دانم تو كه داري اين نوشته را مي خواني ، جزو كدام طبقه از طبقات مختلف الشكل و متحدالشعار جامعه ي طبقاتي گرديده ي ايران هستي ؛ ولي مطمئنم اينقدر شعور و درك فرهنگي و اجتماعي ( و گاهي ادبي ) داري كه مو را از ماست بكشي بيرون و مرد و مردانه ، جلو هر چه نامردي و نامردمي است بايستي و داد بزني و خودت را تخليه كني و ... . ما قلم بدستان { البته غير مزدور } نيز – اگر خدا قبول كند - ، گاهي از سر بيچارگي و نهايت استيصال ، فريادي هر چند ته چاهي برمي آوريم تا شايد گوشي پيدا شد و نداي متخلص و مصطلح به حق طلبي و ظلم ستيزي ما را نيز شنيد و در راه درمان و علاج آن گامي برداشت . معمولاً همه ساله به اين روزهاي سال كه مي رسم ، يكجورهايي دلم مي تپد ؛ گاهي هم مي گيرد ؛ و گاهي هم از تپش مي افتد . اين كه گاه و بيگاه گفتم ، منظورم فقط خودم نيستم ؛ شايد همه ، شايد طيف گسترده اي از جمعيت كشور و شهر و روستاي پيرامونمان را شامل شود . لابد ديده ايد كه حتي دولت مركزي نيز گاهي به چنين دل گرفتگيي مبتلا مي شود ؛ موضوع « جشن نيكوكاري » از همين نوع است . يا شايد هم هر گروه و شخص و شخصيت خاص ديگري ، در انواع مختلف و در فواصل زماني متعدد دلشان بگيرد و براي عقده گشايي از آن ، بخواهند با هديه دادن و نوعدوستي و بذل و بخشش و ... در اين مسير كاري كرده باشند ؛ ولي موضوع مهم و قابل تأملي كه هست ، اين است كه بايد ديد چرا در چنين روزهايي ( نزديكيهاي سال نو ) ، بيش از هر زمان ديگر ، اين نحو فقيرنوازي ها و دستگيري از مستمندان دردمند رونق مي گيرد . راستش در اين مورد زياد نمي خواهم بحث و كنكاش كنم . هدف اولي ام از تحرير اين مقاله همان بود كه در عنوان انتخابي جلوه گر است . مي خواستم با بياني ديگر از مردم بگويم و راجع به مردم بنويسم . ليكن به وسط راه كه رسيدم ديدم كه دارم پرت و پلا مي نويسم و شايد اگر نوشته ام را مهار نكنم سر از مباحث حجيم و بي سر و ته اقتصادي درآوردم و يا سرزده به كوچه هاي تاريك و ظلماني سياست اندر مملكت وارد شدم كه راضي به اين كار نيستم . اصلاً حقيقتش را بخواهيد ، مي خواستم مختصر و مفيد بگويم كه – اين جانب ، بر حسب تكليف از نوع واجب كفايي ! - از عوض شهرداري ها و فرمانداريها و وزير و وزرا و مدعيان مهرورزي و عدالت گستري در مملكت ايران ، از محضر ملت شريف و گوش بفرمان و شرطي شده به بلندگوهاي دروغين سياست پيشگان قدرتمدار ، عذر بخواهم كه در پاياني ترين روزهاي سال يكهزار و سيصد و هشتاد و شش خورشيدي ، نتوانستند آن طور كه شايسته و لايق شما مردم آرام بود برايتان خدمتگزاري كنند . بالاخره بايد به بزرگواري خودتان ببخشيد ، موضوع مهم و حياتي انتخابات پارلمان « هفتم + يك » بود و مسأله ي حساسيت زاي مشروعيت نظام و حضور اكثريتي مردم هميشه در پاي صندوقهاي رأي و تكرار سكانس تكراري حاج آقاهاي خوش نشين در كاخ سبز بهارستان و ... ؛ كه اگر برايش بي توجهي و يا خداي ناكرده كم اعتنايي مي شد شايد دل برخي از آقايان به درد مي آمد . - حالا بگذريم كه چرا در شهري ( مركز استاني ) مثل اورميه ، شهردار خدمتگزار نرسيد و يا نتوانست و يا نخواست كه به لكه گيري و روكش آسفالت و ... معابر و خيابانهاي – حتي اصلي – شهر بپردازد و چاله هاي دهان گشاد شهر در استقبال ميهمانان ناخوانده ي نوروزي همچنان دهان گشاده و متعجب از بي توجهي ماندند ؛ - بگذريم از اين كه نهادهاي نظارتي و تنظيم بازار و اراده ي دولت سراپا نور احمدي نژاد نتوانست { كه عمراً نمي تواند ! } سر و ساماني به بازار نابسامان ميوه و مايحتاج اصلي زندگي شهروند ايراني بدهد ؛ - بگذريم از اينكه طيف فرهنگي جامعه ( كه شايد مثل همه ي كارمندان دولت و حتي مثل همه ي كاركنان نهادهاي نظامي و سياسي و ... ، كارمند محسوب مي شوند ! ) بازهم از مديريت ضعيف ديگران رو دست خورد و بن و سبد كالاي مبهم و نيم بها دريافت نمود و حق و حقوق يكسال كاري خود را تمام و كمال – حتي مثل يك كارگر عادي روزمزد – دريافت نكرد ؛ - بگذريم از اين كه سيستم بانكي كشور ، كه شايد پارسال نتوانسته بود در توزيع اسكناسهاي مشكل آفرين پنج هزار توماني موفق شود ، امسال در اين روزهاي پاياني از طريق شبكه ي خودپرداز اسكناسهاي بي زبان را قالب مردم مي كند ، خصوصاً در شهرهاي آذربايجان ؛ - بگذريم از اين كه مردم تا خرخره فرو رفته در قرض و بدهيهاي دولتي و شخصي ، امسال نيز مثل سال قبل ، گرانترين مرغ و گرانترين گوشت و گرانترين حبوبات و گرانترين ميوه و گرانترين آجيلي و گرانترين لباس و گرانترين مسكن را – صرفاً به جهت كم نياوردن در رقابت تنگاتنگ زندگي گرگ صفت امروزين – خريده و مي خرد تا زنده بماند و به هواي تنفسي ديگرگون ، زندگيي دوباره و سالي پربار و پربركت و ارزانتر از امسال ، شروع كند . گاهي كه آدم به فكر فرو مي رود ، با خود مي گويد چه عجيب و نجيب اند اين مردم ما ؛ چقدر صبور ؛ چقدر بي خيال ؛ چقدر سر به زير ؛ چقدر بي انديشه ؛ چقدر بي محابا ؛ چقدر خوش بين ؛ چقدر نازنين ! برداشت آزاد ؛ مشروط به ذكر منبع و نام نويسنده ! |
||
|
|
|
|
|
حمايت قاطع خودم را از هيچكس اعلام مي دارم ! در آستانه ي يك انتخابي ديگر ( مثل همه ي انتخابات تكراري ديگر ) و در راستاي اعلام مواضع اين جانب راجع به كانديداتوري پارلمان هشتم مملكت عزيزمان ايران ، نظر جامع و مانع خود را تحت عنوان « اعلام حمايت قاطع از هيچكس ! » ، ابراز مي كنم و از اظهار لطف و محبت تمامي دوستان دشمن كه در طي چند ماه فرصت تبليغات آقايان نامزد و خانمهاي محجبه و تپل مپل و چاق و لاغر و با سليقه و خوش لباس ، از خود ايثار بدل از منفعت طلبي و رانت خواري پيشاپيش نشان دادند و به هتلهاي ستادي سرك كشيدند و عكسهاي نامربوط و شعارهاي بي ربط بر در و ديوار چسباندند و قيافه ي هميشه نازيباي شهر و ديار فراموش شدگان – اورميه - را بيش از پيش زشت نمودند ، تشكر وافر مي نمايم . اينك كه ساعاتي محدود به آغاز بي سرانجام انتخابات پارلمان « هفتم + يك » باقي مانده است ، بر حسب تكليف غيرشرعي ! خودم و ساير بر و بچه هاي هنوز قدم به دنيا ننهاده ، اخطار مي دهم كه حتماً در پاي صندوقهاي بي رأي حضور چشمگير و گوش پركن داشته باشيد تا حضور ملموس و بي حس تان ، مشتي پر خاك باشد بر سر استكبار و استعمار و استثمار و استعباد و استبداد و استحمار و استخبار و ... ! اگر من هم وقت كردم ، به انگيزه اي نامعلوم ، سرزده و بدون اطلاع قبلي ، سري به پاي يكي از صندوقهاي نامعلوم خواهم زد و اگر مصلحت ايجاب كرد ، رأيي از سر خودرأيي ، بر آن صندوق سرنوشت ساز خواهم انداخت تا بخت ناگشوده ي يكي مثل من نيز باز شود . چندي پيش در يكي از جلسات سخنراني ام ( شما بخوانيد كلاس درسم ) ، كه افزون بر سي و چند نفر آدم حضور داشت و در ميانشان يكي دو نفر آدم حسابي و چيز فهم پيدا مي شد ؛ با تعدادي سؤال مواجه گشتم كه اهم آنها را همراه با توجيه اقتصادي سياسي نظامي مذهبي شان خدمتتان ارائه مي كنم و آن گاه به سخن خويش خاتمه مي دهم . در آن جلسه ي سخنراني بدل از تدريس به نسل آينده ساز بيخبر از ديروز و امروز مملكت ، ... : يكي پرسيد : استاد ، شما چرا به نمايندگي ثبت نام نمي كنيد . من : خنده ام گرفت ! ديگري پرسيد : آقا ، به كي رأي مي دهيد . من : گريه ام گرفت ! سومي از آن ته نشينهاي جلسه داد زد : آغا ! سن ، اينتيخاباددا شيركت ائيليجكسن !؟ من ، بي آن كه بخندم و يا بگريم ، ياد واژه اي گمنام ، به نام « رفراندوم » افتادم و سپس آهي كشيدم . نفر چهارمي كه فكر مي كرد من بين رأي دادن و ندادن مردد و بلاتكليفم ، مدعيانه گفت : پس شما انتخابات را رد مي كنيد ؟! ... با اين حرف آن جوانك نو + جوان ، بند دلم پاره شد و هر چه خطوط قرمز و زرد و سفيد مايل به خاكستري بود را زير پا گذاشتم و با حفظ اعتماد بنفس لازم و كامل ، جوابي برايش دادم : « آقاي نو + جوان ، تو مثل اينكه هيچ چيز سرت نمي شود ؛ يا اصلاً شايد هم در مدرسه و تلويزيون و مسجد و منبر آنقدر گوشهايت را پر از اراجيف كرده اند كه ديگر براي درك و فهم سخنان امثال من فرصت و جايي نمانده . تو بايد بداني در كشوري كه همه چيز و همه كس بايد و عنداللزوم بر محور ولايت بچرخد و مشتاقانه دورش بگردد ؛ در كشوري كه پارلمان بي مفهوم و خنثي و منفعل شده ؛ در دوره اي كه نخبگي و پختگي ، به سياسي بودن و سياسي انديشيدن ترجمه گرديده ؛ در زمانه اي كه قانون مصرفي كالاگونه دارد ؛ در كشوري كه حرف اوّل و آخر را سياسيون سياسي كار مي زنند ؛ ... ديگر چه لزومي دارد كه كسي در انتخابات باشد و يا نباشد . تازه از همه ي اينها گذشته ، مگر در مجلس حلوا خيرات مي كنند كه هر ادا و اطوار در آورنده اي وارد آن بشود ؛ مگر در آنجا چقدر حقوق و درآمد دارد كه مدعيان نامزديش ، تمام پولهاي كثيف و مباح فصول گذشته را يكجا و بي محابا خرج تبليغاتش مي كنند و قرباني صدقاتش ؛ مگر مجلس هفتم چه گلي بر سر مردم زد كه مجلس هشتم چنين گرم و داغ شروع مي شود ؛ مگر در مجلس هفتم چه قدر آدم حسابي و مرد عمل بود كه كانديداهاي اين دوره نيز دم از مرد عمل بودن و منتقد شدن و ... مي زنند ؛ ... » آن جوان بي زبان ، بعد از شنيدن حرفهاي من ، با زبان بي زباني ، به من بي چشم و روي نترس و رك گوي سياستزده ي منفي انديش مثبت نگر ، چنين گفت كه « اي فدايت همه عقده هاي من ، زبان تند و منتقدانه ي خود را كنترل كن ؛ و الا هر چه ديدي از چشم خودت ديدي » . ديدم نيش خود را زده و آن خام انديش كج فهم مخبرالدوله را بدجوري روسياه نموده ام ، بي آن كه حرفي اضافي بزنم ، جلسه را ترك نموده و با تمام سرعت ، در حاليكه عرق ترس بدل از استرس سياسي بر كل وجودم جاري بود ، از خواب جستم ؛ چشمم را كه خوب باز كردم ، ديدم اي دل غافل ، بازهم خواب ديده ام ؛ خوب كه دقيق شدم ، فهميدم كه تنها در خواب مي شود نقد قدرت كرد و بدون اجازه در حريم هميشه كنترل شده ي خطوط قرمز وارد شد ! |
||
|
|
|
|
|
باز « ياران » ( مهمل فصل انتخابات ) باز ياران با بهانه با وعده هاي فراوان مي خورانند كسان را - اين فلان و آن فلان را - _________ يادم آيد ديروز ياران گردش يك دور چار ساله خوب و شيرين بهر آنها تلخ و رنجور از براي ما __________ جواني هفده ساله ديدم « شاد و خرم » « چست و چابك » - با دو دست يخ زده - نصب مي كرد آگهي ها را عكس ها را با اميد قبولي به كنكور با هواي لطف ياران در نجات شهر باران __________ مي شنيدم پاي منبر از زبان تيز ياران چاله ها ، آباد بايد ! ناله ها ، آزاد شايد ! توي اين شهر باران مشكلي پيدا نايد __________ بشنو از من ، همشهري من : كم بخور گول ياران بيشتر آمد پول ياران از پس هر انتخابي هم اجتماع ، هم زندگاني وان همه مژدگاني هست رؤيا ، هست رؤيا ، هست رؤيا ! برداشت آزاد ؛ مشروط به ذكر منبع و نام نويسنده ! |
||
|
|
|
|
|
فراخوان عمومي براي مدعيان حرفه ي « خبرنگار» ي ! ( اين يك طنز جدّ است ) { خداوندا ! دعايم به درگاه تو اينست كه به خوانندگان اين مطلب ، قدرت درك و استنباط حقيقي ؛ و به مخاطبان اصلي اش ، بنيه ي قوي علمي و فرهنگي ؛ و به دست اندركاران خدمات عمومي و اجتماعي ، شعور مردمداري ؛ عطا بفرما و اين نوشته را – كه عليرغم ميل باطني ام نگارش مي يابد – از گزند بلاياي ارضي و سماوي ، محفوظ بدار ! } اولش عرض كنم كه به دو دليل نمي خواستم به اين موضوع بپردازم : 1- مي ترسم برخيها هدف از بيان اين سوژه را مشكل شخصي نگارنده قلمداد كنند !! 2- احتمال مي دهم در منطقه و استاني ، از واژه ي « خبرنگار » سخن به ميان مي آورم كه يا حقيقتاً وجود خارجي ندارد و يا اين كه اگر هست ، خبرنگار نيست ؛ روزمزد نويس پشت بوق انتظار نشيني است كه با يك دعوت تلفني و يا يك فاكس و نامه ي فلان اداره و بهمان مسؤول و بيسار مدير ، سري به جلسات رسمي و دولتي مقامات دروغپرداز مبالغه گو مي زند تا بخشي از نشريه و راديو و تلويزيون خود را پر كرده باشد ! و اما ، اصل سخن : بدين وسيله خواستم از مدعيان حرفه ي مذكور در سربرگ اين فراخوان ( ! ) ، اعم از خبرنگاران صوتي و سيمايي و كاغذي و مدادي و پفك نمكي و چيپسي و هسته اي و اصولمدار و اصلاح ناپذير و هم ولايتي و همشهري و ... ، دعوت كنم كه اگر منتي نيست و قبول زحمت مي فرمايند ، يك روز وسط روز ، كه آفتاب آسمان تاب و زمين يخ كن اسفند ماه هسته اي ، همه جا را گرم و نرم كرده باشد ، با دفتر و دستك و دوربين و نزديك بين و كاغذ و مداد و قلم تراش و شمعداني و مبل راحتي و دستمال كاغذي و راحت الحلقوم و باقي مخلفات ، به همراه خانواده ي مكرم و معزز هيئت تحريريه و گروه خبري و رپرتاژ و نورافكن و تيتراژ نويس و سرودخوان و نغمه سراي كاخ بلورين خبرنگاري خود ، سري به آن بيابان بي آب و علف مشهور به ورودي جاده سرو ، حاشيه ي بلوار منتهي به شهرك آزمايش و مركز شماره گذاري اورميه ( تو بخوان استان ! ) بزنند و عكسهاي قلنبه بردارند و تيترهاي سلمبه تهيه كنند تا شبهاي زمستاني همشهريان و هم ولايتي هاي ولايت مدار و مديران خوش رايحه ي روزگار لاكردار را رونق و نقل و نبات بيفزايند تا همزمان با نگاه در آن تصاوير مهيج العقول و خوانش متون بهترين فصول ، شب نشيني خود را خوش باشند و كنار شومينه ها و زير پتوهاي دو نفره ي نرمينه ، خوابهاي ناز ببينند . مزيد اطلاع عرض مي كنم كه امروز ( برابر با شنبه چهارمين روز از اسفند ماه 86 ) ، من ساعت پنج صبح علي الطلوع در صحنه حاضر بودم تا ساعت يك و نيم ظهر ، كه بي نتيجه و مأيوس برگشتم خانه ام ؛ گزارش تكميلي خودم را به عنوان - خبرنگار پلاك قديمي ليزري معتقد به افراط در بحث انرژي هسته اي - بدين قرار بيان مي كنم : - سوز سرماي آخر شب ( كله ي سحر ) ، اكثر رانندگان را متزلزل و سرمايي كرده بود . - تعداد سگهاي ولگرد ، در مدخل جدولهاي بي گل و گياه و فاقد درخت آن بلوار ، چشمگيرتر بود . - تردد ماشينهاي فولكسي تركيه بيش از ساير ماشينها بود . - ضمن آن كه خيلي از رانندگان ( اعم از شهرستاني و محلي و ... ) نسبت به هم غريبه بودند ؛ ليكن بخاطر همدردي و راندن سرما هم كه شده ، در دسته هاي يكنفري ، ضمن صحبتهاي سياسي با ننه سرما ، گل مي گفتند و يخ مي شنيدند ! - اول طلوع ، اتوبوسهاي واحد ، به نوبت ، دانشجويان دانشگاه آن مسير را به طرف مربوط حمل مي كردند ؛ باور كنيد سرويس دختران و پسران ( خواهران و برادران روز قيامت ) جدا بود ! - ساعت 20/8 اولين ماشين وارد محوطه ي شماره گذاري شد ( ساعت ورود قانوني – طبق اطلاعيه ي خود مركز ، 7 صبح مي باشد ) ! - ساعت 10 به بعد ، بنا به روايت و مستند به آنچه شايع شد ، دستگاههاي مركز ( شما بخوانيد كامپيوتر و ساير برو بچه ها ) خراب شد ! - طبعاً با اين كار ، همه ي وسائط نقليه – حدوداً سيصد دستگاه ماشين سبك و سنگين مستقر و منتظر در عرض و طول بزرگراه – از حركت رو به جلو باز ماندند ؛ تا اينكه وقت اداري پايان يافت ! - در همين حول و حوش ، احساس كردم چندين هلي كوپتر از بالاي سرمان عبور كرد . - شب ، در منزل مستأجري مان ، در حالي كه كم مانده بود يخ بستگي پاهايم باز شود ، چشمان پاك و معصومم به جمال بي مثال معاون اول رئيس جمهور مهرورز مملكتم افتاد كه قدم رنجه فرموده و در شهر اورميه نزول اجلال نموده بودند و در داغترين مصاحبه ي خويش با خبرنگار پر و پا قرص سيماي شكريزاده ، ژست هسته اي گرفته بود و در مركز استاني فقير و بي مدير ، پيوسته از هسته مي گفت و پوسته مي تركاند ! - كمي كه هوش و حواسم سر جايش آمد و از سرمازدگي و افكار مبهم « تعويض پلاگ » و « توقيف گواهينامه توسط سرباز صفر چهارراه عسگرآبادي » و « برخوردهاي فراقانوني راهنمايي و رانندگي » و ... فارغ شدم ؛ تازه متوجه شدم كه آن هلي كوپتر صبحي كه از بالا سر ما بلاتكليفان معطل مانده در مقابل شماره گذاري گذشته بود ، حامل همين دولتمردان خوش رايحه و هميشه در آرزوي خدمتگزاري بوده ! - ... مخلص كلام : دوستان خبرنگار ، مترصدان سوژه هاي ناب و تازه ، مدعيان نويسندگي و روزنامه نگاري و سريال سازي و فيلم كوتاه و ... ؛ درست است دنيا پر است از سوژه هاي ناب و خبرهاي دست اوّل ، درست است كه شماها عادت كرده ايد از دفتر و محل كارتان خارج نشويد مگر اينكه نامه اي و فاكسي و دعوتي بدستتان برسد مبني بر نشست خبري و غيره و غيره ؛ ... لطفاً براي يكبار هم كه شده ، نه بخاطر من ، نه بخاطر راديو و تلويزيون و نشريه ي تان ، نه بخاطر خوشآيند و ناخوشايند مديران و مسؤولان ؛ بلكه صرفاً به خاطر خدا و به نيت انجام يك وظيفه ي خطير ، چند ساعت از وقت ارزشمند حرفه ي شريف خبرنگاريتان را در ميان آن واپس ماندگان دور و نزديك كارتن خواب و سرمازده و چندين شبانه روز دور از خانه و اهل و عيال ، بگذرانيد و اگر مقدور شد از چهره ي تك تك شان عكس بگيريد و بدون ذكر نام و قيد شماره ماشين شان ، حرفهاي ( شما بخوانيد فحشهاي ركيك و زننده يشان ) را به گوش جان بشنويد و تأمل كنيد و ببينيد آنها روي سخنشان با كدام اداره و نهاد و مسؤول و ... است . لطفاً موقع رفتن به آن محل ، آن فرمانده پرادعاي نيروي انتظامي استان را ، و آن نرم سخنگوي مديريت راهنمايي و رانندگي را ، و هر مسؤول و غيرمسؤولي را كه فكر مي كند خدمتگزار مردم است و با موضوع شماره گذاري وسائط نقليه و امور ترافيكي سر و كار دارد ، با خودتان به محل ببريد تا چند دقيقه اي از ساعات خوش خدمتي و مهرورزي و عدالت محوري خود را در كنار آن چهره هاي تكيده و دستان زمخت و پيرمردان و ميانسالان بگذرانند ؛ شايد بدينوسيله فكر عاجلي به كله ي مباركشان زد و براي حل آن معضل بزرگ و مشكل حاد و روزافزون تعويض پلاك و شماره گذاري و ... اقدامي درخور كردند ! ... به اميد ديدار شما – به همراه همراهان مشروح در بالا – هر روز ، از اولين ساعات شب تا آخرين لحظات روز بعد ؛ در مقابل مركز شماره گذاري اورميه . برداشت آزاد ؛ مشروط به ذكر منبع و نام نويسنده ! |
||