تبليغاتX
علي آرغين
روزنامه نگار - منتقد

                             اينجا ايران است ؛ و ديروز ، عاشورا بود !

 

     ... از پريروز ، گرفتار اين توهم شده بودم كه مناسب – و در شأن – اين ايام ، مطلبي بنويسم . اولش ، زياد جدي نبودم ؛ بعد كه كمي با خودم ور رفتم ، ديدم كه نمي توانم از پس خودم بربيايم . دلم حسابي گرفت ؛ دلتنگ دلتنگ شدم . قسمتي از اين دلتنگي ، مربوط بود به زيستن در ديار غربت ؛ بخشي هم به دوري از ننه جانم بود ؛ تا يادم نرفته بگويم كه مقداري نيز به ياد شهرم ( ببخشيدم ، روستاي مان ) افتادم و آن همه خاطره و تجربه و سرگذشتها و كوچه و خيابانها و اطرافيان و فاميل و دوستان و آشنايان و ... ، در مقابل جفت چشمان ، به رديف ايستادند و مرا به وضعي درآوردند كه صبحانه ي آن روز را ( پريروز = تاسوعا ) همراه با بغض و دل گرفتگي و قطره اي اشك ( از سر لاعلاجي ) ، ميل نمودم .

     كمي بعد ، يعني هوا كه گرم شد و ماشين كه داغ كرد ، خواستيم با اهل و عيال ، در شهر دور از يار و ديار پر از اغيار ، تفرج و جولاني بكنيم تا به بهانه ي آن روز ( = پريروز ) و فردا روز ( = ديروز ) ، لحظات عمر بي مفهوم شيعه گي و مسلماني خويش را ، به عشق يكي مثل امام حسين ( ع ) ، پر از روح صفا و معنويت بكنيم .

     يادتان هست بالا گفتم ، همان پريروز ، سر صبحي دلم بدجوري گرفت و بغض دلتنگي و غربت امانم را بريده بود ؟ ؛ در همان روز ، چند قدمي از فضاي دلتنگي آور خانه ( منزل مستأجري ) دور نشده بوديم كه احساس كردم من همان آدم چند دقيقه پيش نيستم . مي پرسيد چرا و چطور ؟ الآن عرض مي كنم .

      از خانه كه زديم بيرون ، در يكي از مسيرها ، ( شما فكر كنيد در محل تابلوي توقف ممنوع ! البته در يك محل پرت و دور از دسترس ؛ شايد يك خيابان فرعي ، بدون رفت و آمد در آن روزخاص ) ، ماشين را براي مدتي ( شما فكر كنيد مثلاً پنج دقيقه ) ، پارك كردم تا عيال و بچه ها را در يافتن جاي مناسب و آفتابگيري ، در خيابان امام ، كمك و هدايت كنم . برگشتني ، برگ جريمه اي « الصاقي » به شيشه ي ماشينم ديدم .

      درست است ، حق با شماست ؛ من نبايد در محل تابلوي توقف ممنوع پارك مي كردم ؛ دقيقاً در اين قضيه باهم همفكريم . ولي بهتر است بدانيد كه من قبل از اقدام به پارك ، تابلو را ديده بودم ؛ ( همانطور كه برخي اوقات خيلي از شماها هم مي بينيد و نديده مي گيريد ! ) ؛ ليكن متوجه نشده بودم كه در نزديكي همان محل پارك ماشين ، يك بساط سيب زميني لقمه اي و چايي فروشي و ... داير است .

     چشمتان روز بد نبيند ؛ من بدشانسي ام اين بود كه هر ماشين گشتي از اداره ي متبوعش مي آمده بيرون ، در آن محل توقف مي نموده و يك راست مي رفته به پاتوق سيب زميني داغ و چاي ناشتايي و ... ؛ و ناگفته معلوم مي شود كه جريمه ي من ، در آن صبح قيامت گونه ي تاسوعايي ، از چه نوعيست .

     خلاصه ، به بهانه ي يك گفت و گوي ساده ( و نه التماس و غيره ! ) ، نزديك يكي از آقايان « مأمور » رفتم . تا بيايم حرفم را بزنم ، در حاليكه لقمه اي در دهان مبارك مي پيچاند و گاز مي زد ، زد توي ذوقم و گفت : « مگر تابلونو گورمؤسن ؛ باش آغري اولما گوراخ ... » .

     با اجازه ي شما ، نخواستم « باش آغري » اولام ؛ برگشتم و پس از جا به جايي ماشين و غيره و غيره ؛ با عصبانيت حاصل از آن نحو برخورد مأمور كشور اسلامي عزيزم ايران ، مدتي هم ( شما فكر كنيد بيش از دو ساعت ) سر پا ايستاديم كنار پياده رو و به بهانه ي مشاركت معنوي در عزاداري محرم و مشاهده ي هيئتها و شنيدن زمزمه ها و ... ، ناخواسته و ناخودآگاه ، در انبوه خيالات ياس و سفيد و قرمز و برفي و برقي ، غوطه ور گشتيم و چشمان غبار ماديات گرفته ي مان ، به زور هم كه بود ، چهره ي سراسر معنوي شهر و ديار غربت را ورانداز نمود .

     براي يكبار ديگر يادم افتاد كه در شهر و دهات خودمان نيز كه بوديم ( حدود چهل سال در اين كار تجربه و خاطره دارم ) ، شهر و كوچه و محله و آدمهاي ولايت خودمان نيز ، از همين تيپ ديار غربت بود در چنين ايامي ؛ البته با اين تفاوت كه سايز اين شهر ، در مقايسه با شهر و دهات ما ، قدري ( شايد سه برابر ! ) ، فرق كلي و اساسي دارد .

    ... بگذريم . آن دلگرفتگي سر صبح ، با آن برگ جريمه و اتفاقات غيرمترقبه ي بعديش ، با دو ساعت و نصفي مثل بچه ي آدم در كنار پياده رو ايستادن و خشك شدن و نيمه يخ بستن ؛ باعث شد يكبار ديگر ، به اين فكر بيفتم كه محرم ، همان محرم است ؛ فرقي نمي كند در روستا باشي ، يا در شهر ؛ در شهرستان باشي ، يا در مركز استان ؛ در تاسوعا باشي ، يا در يك روز عادي ؛ دلگرفته باشي ، يا دلباز و چشم چران و متلك پران و ... ( ! ) . عادت ، تكرار ؛ تكرار و عادت .

     ... و اما ، در عنوان اين مطلب آورده ام : « اينجا ايران است ؛ و ديروز ، عاشورا ، بود » .

      آري ، برادر مسلمان ، اينجا ايران است ؛ و ديروز ، كه گذشت ، عاشورا بود . ديروز ، بر خلاف پريروز ، در محل توقف ممنوع ، پارك نكردم . ديروز از زبان مأموري ، حرفهاي نشنيده ، نشنيدم ؛ ديروز ، مثل پريروز ، دو ساعت و نصفه در پياده رو و خيابان ، نايستادم ؛ اما ديروز ... :

   - ديروز ، كلي خنده هاي رنگي ديدم ؛ بي آنكه بدانم و بدانند ، چرا مي خندند !

   - ديروز ، اندكي آدم حسابي گريه كنان ديدم ؛ بي آنكه بدانم و بدانند ، چرا مي گريند !

   - ديروز ، بجاي يك برخورد ناصحيح از يك مأمور پليس ، رفتارهاي ( برخوردهاي ) ناصحيح و ماجراجويانه و متمردانه و حق به جانبي از چندين مأمور ديدم ؛ كه شايد به اسم مهار ازدحام و انباشت جمعيت در مسير حركت هيئتهاي مذهبي ، نه فقط با من ، بلكه با زن و مرد و كوچك و بزرگ ، صورت مي گرفت !

   - ديروز ، با چشمان خود ديدم كه كودكي به هوس ( آرزوي ) گرفتن يك ظرف ناقابل « احسان و نذري محرم » ، دوان دوان به درب مغازه اي رفت و با لگد و حرفهاي بزرگمنشانه ي عاملان احسان ، مأيوس و متعجب برگشت ؛ شايد به خاطر اينكه « صاحب احسان ! » ، پرخاشگرانه گفته بود : « برو بچه ؛ اينها مخصوص هيئت زنجير زني است كه از راه مي رسد » !

   - ديروز ، در نزديكي من ، و در نزديكي تو ، و در مقابل چشمان من و تو ، گوشيهاي موبايل مشغول عكس و فيلم گرفتن از مناظر زيباي پيرامون بود ؛ هيئت ها ، دختران ، پسران ، زنان ، لبخندها ، چشمك ها ، خوردن ها ، آشاميدن ها و ... !

   - ديروز ، در اكثر ( = تمام ) شبكه هاي تك كاناله ي تلويزيون دولتي ايران ، محرم ، حرف اول بود و انتخابات ، حرف اوّل !

   - ديروز ، در زمينه ي زرد و خاكستري متمايل به سياه نمايي تلويزيون اورميه ، در برنامه اي كه « تذكر لساني » بر ديواره ي دكوري اش نقش بسته بود ؛ از زبان مجري مربوط ، با آن حرفهاي نامربوط ، متذكر شديم به اين نكته كه « حتماً » ، در صفوف به هم پيوسته ي انتخابات پيشرو ، ديده شويم !

   - ديروز ، در يكي از مساجد مركزي همان شهر مذكور در ديروز بالايي ، ميكروفون فيزيكي آن فضاي معنوي ، در دستان كسي نوازش مي شد كه هر چند به چند شغلگي و چند مسؤوليتي مشهور است و معروف ؛ ليكن در چند روز آتي ، با همان دستان ، مهر تكفير ، بر پيشاني خيل مشتاقان خدمت و قدرت و ... خواهدخورد ، تا از مرحله ي شبه رقابتي مجلسيان نام نويسي شده براي عبور از هفتاد خوان ( = خان ) مجلس هشتم ، جان به سلامت نبرند !

   - ديروز ، مثل سال قبل ، مثل همين الآن كه در پاراگرافهاي بالا نوشتم ، تصميم گرفته بودم مقاله اي مشابه با مقاله ي پارسال ، مخصوص اين روزهاي تكراري بنويسم و اسمش را باز بگذارم « محرم ؛ عادت به تكرار » !

   - ديروز ، براي يكبار ديگر ، اين سؤال برايم پيش آمد كه چرا حسين ، آن روز ( دهم محرم 61 هجري ) ، در آن دشت بي نواي نينوا ، « سرود تنهايي » خواند ؛ در حاليكه ، امروز ، در دهم محرم 1386 شمسي ، در اين سرزمين ، كه مي خواهند « ام القراي اسلامي » لقبش دهند ، اينهمه سياهي لشكر جمع شده اند و به عشق او ، « سرود دسته جمعي » مي خوانند !

   - ديروز ، نه پريروز ؛ در يكي از وبلاگهاي همشهري ، اين كامنت را گذاشتم كه : « دوره و زمانه ی ما ، دوره ی مصادره ی زینب و علی اکبر و سکینه و ... ؛ و در نهایت ، عصر مصادره ی حسین ( این فریادگر آزادگی در مقابل استبداد ) است ، توسط دنیازدگان سیاسی کاری که از دین و رمضان و محرم ، فقط تجارت و ابزار و گریه فهمیده اند و بس . » !

   - ديروز ، نه پريروز ؛ اس ام اسي ، از دوست و همراه هميشگي دريافت نمودم با اين مضمون : « حسين ( ع ) ، بيشتر از آب ، تشنه ي لبيك بود . افسوس كه به جاي افكارش ، زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را ، بي آبي ناميدند » !

   - ديروز ، عاشورا بود ؛ طبق برگهاي پرتعطيل تقويم ايراني فارسي عربي كشور اسلامي چند مليتي مان ايران !

   - ديروز ، نه ، همين امروز ؛ وقتي اين مطالب را مي نوشتم ، تازه فهميدم كه ديروز عاشورا بود ، مثل همه ي عاشوراهاي تحريف شده ي تكراري بي پيام و سراسر ابهام ، به سبك ايراني !

   ...

   برداشت آزاد ؛ به شرط ذكر منبع و نام نويسنده !

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 4 PM  توسط علی  | 

                                              رسانه هاي نارسانا !

 

 

        اين مطلب بنا به ضرورت و بخاطر اتفاق جديدي كه براي يكي از نشريات محلي ( به قولي اولين نشريه ) ، رخ داده ، نگارش مي يابد ؛ ولي در مجموع ارتباطي با آن نشريه ي خاص ندارد و در پي نقد و تحليل مديريت جديد و ... نيست .

      اوضاع نشريات محلي استان آذربايجان غربي ، به غير از يكي دو تا از آنها ، اوضاع مناسب و شايسته و قابل توجهي نيست كه وقت و بي وقت نظري هر چند كوتاه به آنها بيندازم و در صدد نقل و نقد عملكردشان برآيم ؛ بر همين اساس ، سعي ندارم اين فرصت را به يك گفتمان طولاني و اظهار نظر تند و شكننده تبديل كنم . ليكن از ذكر مواردي ناگزيرم .

     پرداختن به اين موضوع ، با عنايت به اينكه در طي روزهاي اخير خبري نيز از دوباره شكل گيري « خانه ي مطبوعات استان !! » شنيده ام ، در من قوت مي گيرد و مرا بر آن وا مي دارد كه يكبار ديگر ، از برخي ابهامات موجود در فضاي فرهنگي و مطبوعاتي استان ، علي الخصوص اورميه ، سخني به ميان بياورم .

      در اينكه تعداد مشخصي از نشريات محلي ، در طي سالهاي اخير دچار سوءمديريتها و خودسانسوري و ديگر ( رقيب ) ستيزي شده اند ، حرفي و شكي نيست . حالا همين مانده بود كه نشريه ي منحصر به فردي مثل « امانت » نيز كه از اولين روز تولدش تا روزگاري كه ناخواسته و نسنجيده آلت دست عده اي از ناكجا آمده شد و حدود شش سال از عمر مفيد خود را در ضعيف ترين و سؤال برانگيزترين وضع ممكن سپري نمود ؛ بار ديگر به قرق و اجاره ي عناصري ديگر دربيايد و يك دوره نيز بر دوره هاي زندگي در ابهام و در غربت رسانه اي زيستن خود اضافه كند .

       شماره ي اخير آن نشريه را كه ديدم ، قبل از هر چيز ، دو تصور برايم حاصل شد : اينكه نشريات ما ( مخصوصاً نشرياتي از اين دست ) ، تا كي و اصولاً بايد گفت چرا ( ؟! ) اجاره اي اداره مي شوند ؟ ديگر اينكه ، نكند مجريان و متعهدان جديدالظهور شاغل در اين نشريه يك وقت از گرد راه نارسيده بخواهند مثل آن نشريه ي به حافظه ي تاريخ سپرده شده ( آسان ) ظاهر شوند و با « سنگ بزرگ برداشتن » و « ادعاهاي مافوق طاقت » و « جبهه گيريهاي غير رسانه اي » ، ما و مخاطبان را از داشته هاي اندك مان نيز محروم كنند ؟!

     { جهت اطلاع عرض مي كنم كه كار آن نشريه ي خدابيامرز « آسان » ، اين بود كه هنوز از گرد راه نرسيده و خود معرفي نكرده و بي سابقه و ... ، از اولين شماره هايش شروع كرد به خودستايي و رؤياپردازي مرضي در خصوص مسائلي كه هيچ اطلاعي از آنها نداشت ؛ لذا ديديم و ديديد كه چگونه به خاطر خودخواهي و نمك ناشناسي و يكه تازي در تفكرات مجهول ، به بلاي حذف و پلمپ و تعطيلي گرفتار شد . جالبترين و منفورترين كار مديريت آن نشريه ي نوپا آن شد كه به انگيزه ي ثبت تمامي سوابق فرهنگي و مطبوعاتي استان به نام خود و آبا و اجداد خود ، آمد جلو و با صداي بلند گفت كه ايها الناس ! ما مي خواهيم مسابقه ي برترين هاي فرهنگي و مطبوعاتي برگزار كنيم . اتفاقاً اين كار را هم كردند ؛ البته مسابقه و جشنواره اي ترتيب دادند بين خودشان با خودشان . طوري شد كه پس از دو سه شماره ، هنوز به ده شماره نرسيده ، استخراج آمار و ارقام كردند و نتايج دگماتيسمي ، خودستايي و فتح قله هاي افتخار سابقه داري در عرصه ي مطبوعات را چنين ارائه كردند كه : ما تنها روزنامه نگار ، تنها داستان نويس ، تنها منتقد ، تنها خبرنگار ، تنها شاعر و ... هستيم و ديگران هيچ و پوچ اند ! }

       ... از اينكه مجبور شدم به بخشي از مسائل مربوط به آن نشريه ( آسان ) بپردازم ، دو هدف دارم : يكي اينكه اعلام كنم كساني كه بدون آگاهي از گذشته و حال مطبوعات ، كوركورانه و غيرحرفه اي و در عين حال مدعيانه و خودخواهانه وارد عرصه ي مطبوعات محلي مي شوند ، قبل از اينكه ثوابي بكنند ، جويده جويده حرف خواهند زد و از سر لاعلاجي و موافق بادهاي ناموافق خواهند لرزيد و مطالب نسخته و چند پهلو منتشر خواهندكرد تا هم خود جزغاله شوند و هم افكار عمومي و مخاطبان خود را كباب كنند . دوم اينكه به برخي از عناصر شبه مطبوعاتي ( شايد عده اي كه با همه ي ادعا و حرفه اي عمل كردن و ديگرگونه انديشيدن و ... ، هنوز هم از اين موضوع ناغافلند كه در كدام دوره و در چه عصري زندگي مي كنند ) تذكر دهم كه مواظب باشند پا در كفش بزرگان نكنند و مثل متخصصان و كارشناسان و صاحبنظران ارتباطات و ژورناليستهاي حرفه اي حرف نزنند و دم از خدمات رسانه اي و خردورزي و نجات مطبوعات از دولتي بودن و حكومتي انديشيدن ، نزنند .

     آقايان و خانمهاي مدعي كار رسانه اي در اين استان پرت و وامانده از قافله ي رشد و ترقي ، بايد به اين نكته واقف باشند كه ادعاي حرفه اي بودن و مستقل كار كردن در اوضاع فعلي ، غلط هم نباشد ؛ نوعي عوام فريبي و خودخواهي فصلي است كه با گذر زمان و انتشار چندين شماره از نشريه و ارائه ي مختصري از عملكرد _ مثلاً رسانه اي _ خود ، بر عالم و آدم ثابت خواهندنمود كه آنها نيز لنگه ي ديگرانند ؛ بلكه از آنها نيز بدتر و ضعيف تر و مغرض تر .

     تا آنجا كه خاطره ها و تجارب اجازه مي دهد ، بايد اذعان كرد : آنچه تا به حال در مطبوعات و دفاتر خبري و فرصتهاي فرهنگي اين استان و بويژه اورميه ( از موضوع خانه ي مطبوعاتش گرفته تا انجمن خبرنگاران و نشريات محلي و دفاتر خبري و نمايندگيها و ... ) اتفاق افتاده ، اين است كه هيچ تعامل و همكاري فرهنگي و فكري و وحدت رويه در بين اهالي مطبوعات و فعالان فرهنگي و رسانه اي وجود نداشته و هيچ اراده اي نبوده تا در آشتي دادن و تقريب عناصر و عوامل شاغل در اين حوزه قدم در عرصه ي تاخت و تاز شبه رسانه اي استان بگذارد و فضاي مه آلود و سراسر ابهام فرهنگي را از خودمحوري و ديگر ستيزي و تشنج آفريني و آماتوريسم ، به سمت و سوي وفاق و مصالحه و مدارا و اتفاق نظر و حرفه اي شدن ، رهنمون شود .

     تا بوده ، همين بوده و به نظر مي رسد ، رفته رفته ، البته اگر بدتر از اين كه هست نشود ، بهتر از اين نيز نخواهدبود . ديدن اينكه از مجموع نشريات محلي در قيد حيات ، كمتر نشريه اي هست كه قانوني و ثابت مديريت شود ، مستقل و حرفه اي سياستگذاري كند ، تحليلهاي جامع و اصولي داشته باشد ، مرتب منتشر شود ، و ... ؛ چندان خوشايند و اميدبخش نيست . از آنها هم كه بودند و دچار فقر مالي و فقر مديريت و وارونگي در سياستگذاري و تعطيلي شدند و يا به ناگاه ، به بلاي نفرت زاي استبداد رسانه اي گرفتار آمدند و از دم تيز قيچي دولت مهرورز امروزي و دموكراتيك انديش ديروز جان سالم به در نبردند ، صدايي برنيامد ؛ همچنانكه وقتي هم بودند ، صدايشان به قدري ضعيف بود كه پس از خفگي و گرفتگي گلويشان ، ما تازه فهميديم كه هيچ جايگاه و پايگاهي در ميان افكار عمومي نداشتند ؛ چون اگر داشتند ، بايد كه فريادهاي خاموششان را در ناله هاي امروزين مردم و ديگر رسانه ها مي شنيديم و لمس مي نموديم .

       اين سخنان را از آن جهت گفتم تا براي بار چندم هم كه باشد ، يادآوري كنم كه نشريات محلي ، هنوز تا مرحله ي « شدن » ، كلي راه و فاصله دارند ؛ لذا دم از « آنگونه بودن » و « اينگونه خواهدشدن ( ! ) » زدن ، كار خنده دار و نگران كننده ايست . تازه از اينها گذشته ، مگر غير از اين است كه نشريات موجود يا چپگرا هستند ، يا راستگرا ؛ يا چپ چپ و راست راست اند ، يا راستگراي چپ نويس و چپگراي راست انديش ؛ يا اصولگراي بي مرام اند ، يا نئو مذهبيان كم سن و سال و دنباله روان فلان جناحي ؛ يا ولايتي محض ، يا مداح دربار ، يا تريبون حاج آقاها ، يا خبرنامه ي فلان مقام و بهمان اداره ، يا ... ؛ خلاصه اينكه ، همه ي نشريات محلي ، لااقل در يك صفت و ويژگي مشتركند ؛ و آن اينكه ، همه جيره خوار ادارات دولتي اند و نشخوار كننده از چراگاه هميشه خاكستر ( ! ) وزارت فرهنگ و ارشاد ؛ تا آنجا كه به قيمت ناچيز جذب آگهي دولتي ، ارزشمندترين و متعالي ترين رسالت و وظيفه ي خود را ناديده مي گيرند و در خيلي از اوقات زير پا مي گذارند ، كه همانا اطلاع رساني شفاف و مستقل است و نقد حاكميت و تغذيه ي خبري افكار عمومي و ... .    

    برداشت آزاد ؛ مشروط به ذكر منبع و نام نويسنده !

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 0 AM  توسط علی  |