تبليغاتX
علي آرغين
روزنامه نگار - منتقد

                          شهردار رويين تن مياندوآب !

 

                  ( مصاحبه ي نيمه حضوري با شهردار نريمان اسماعيلي ـ بخش 2 )

 

      ادامه از مقاله ي قبل :

             ـــــــــــــــ 

           به سوي ساختمان شهرداري كه مي رفتم ، هزاران ( ! ) فكر و خيال به كله ام مي زد .

       ـ نكند ، الآن شهردار آنجا نباشد ؟!

       ـ نكند ، شهردار مرا بشناسد و تلافي مقالات و نقدهايم را دربياورد ؟!

       ـ نكند ، شهردار بگويد اصلاً « به من چه » ؟!

       ـ نكند ، شهردار هم مثل خيلي از رئيس ـ رؤسا در جلسه يا مأموريت باشد ؟!

       ـ آيا شهردار هم مثل بيشتر مديران ، دربان و منشي و دفتردار و محافظ دارد ؟!

       ـ آيا شهردار راضي مي شود با من به محل حادثه ( ! ) بيايد و از نزديك در جريان خدمات ( ! ) اكيپ سد معبرش قرار بگيرد ؟!

       ـ آيا اصلاً شهردار ، همان كسي است كه نه در كوچه ي مان ، نه در بازار ميوه ، نه در مساجد محل ، نه در حال مشورت با كارشناسان و صاحبنظران ، نه در حال مصاحبه با مطبوعات و ديده ام ؟!

        توي اين اوهام و پيش تصورات بودم كه وارد ساختمان شهرداري شدم . طبقه ي دوم ، سمت راست ، اتاق دوم ، دفتر شهرداري بود . بي اجازه داخل شدم و با اجازه نشستم . البته منشي شهردار مربوط تمايل داشت بروم پيش معاون ؛ ليكن من در طلب شهردار بودم و بس .

        بيست دقيقه اي نشستم . تمام خشم و عصبانيتي كه با خود آورده بودم به پايان رسيد . انتظار آنقدر طولاني شد كه همه ي آن خيالات به رؤيا بدل گشت . تازه وقتي هوش و حواسم سر جاي اوّلش برگشت ، فهميدم كه آقا منشي با يكي از كاركنان محاسبه ي فيش حقوق و دريافتيهاي ماهانه ي خود را مي كنند .

       به دليل معطلي زياد و حضور فوري در محضر مبارك شهردار ، رو به منشي كردم و خواستم زودتر ما را راه بيندازد . هفت دقيقه بعد ، اجازه ي دخول داده شد . من بودم و يك بازنشسته ي دادگستري و دو نفر ارباب رجوع همراه . اتاق هم كه رسيديم ، سه نفر ارباب رجوع قبلي ( ظاهراً دستفروشان معترض و درگيرشدگان با مأموران ) و يك كارمند از خود شهرداري . بالاخره در يك جمع هشت نفري قرار گرفته بودم و منتظر فرصت صحبت و دو كلمه اختلاط با شهردار .

         اتاق از ترافيك وسايل و آدمهاي نشسته و رفت و آمدكننده رنج مي برد . مبل و صندليهاي نو و شيك ، گلهاي رنگارنگ ، پرده هاي تازه شسته ، يكطرف ؛ و شهردار خوش سخن و خوشآمد گو يكطرف .

        نوبت صحبت من رسيد .

       ـ ببخشيد ! مي توانم چند لحظه اي مزاحم شوم ؟!

       ـ بله ، آقا !

       فهميدم كه شهردار منظور مرا ـ كلمات مرا ـ خوب نفهميده . ادامه دادم . اين بار بلندتر از قبل .

       ـ آمده بودم براي عرض خسته نباشيد و كمي درد دل .

       ـ بفرماييد چايي . ( كسي كه چايي آورده بود ، مقابلم ظاهر شد . ولي از هر دو نفر به يكي چايي رسيد )

       ـ داشتم مي گفتم ، آقاي شهردار ! من ديگر از موضوع شخصي و اتفاقي كه نيم ساعت قبل در خيابان افتاد ، صرف نظر كردم . فقط به عنوان يك « شهروند عادي » خواستم به عرض برسانم كه مياندوآب از مشكلات « سد معبر » خلاصي ندارد . دستفروشان يكطرف ، مغازه داران يكطرف ، عدم كارايي مأموران شما نيز طرف ديگر . تا كي اين بي فرهنگي و بي قانوني را تحمل خواهيم كرد ؟!

      ـ گفتي !؟ تمام شدي ؟! حالا به من گوش كن . من از آن روزي كه شهردار شده ام ، بيشترين سرمايه گذاري را در حل و فصل معضلات سد معبر داشته ام . همه جا را جمع و جور كرده ، دستفروشان را سروسامان داده ، مأموران را دوبرابر نموده و سطح معابر و خيابانها را پاكسازي كرده ام .

     ـ آقاي شهردار ، ولي ظاهر شهر و اوضاع آش و لاش خيابانها ، چيزي غير از اين ادعاي شماست . شما از تك گلفروش و عمده فروشان خيابان تختي خبر نداريد كه تا وسط خيابان گل و كالا چيده و پياده روها را پاتوق نشستهاي صبحانه و ظهرانه و عصرانه نموده اند ! شما از كافه سيار دم كوچه ي زرندي ، ماهي فروشان دم كوچه ي بهي و ورودي بازارچه ي امام و گوجه و خيار فروشان هميشه حاضر در دو طرف خيابان امام ـ از ابتداي بانك ملي و تا دور ميدان امام ـ خبر كه نداريد ! شما از سبدهاي پر و خالي ولوشده در عرض و طول پياده روها توسط مرغ فروشان متمرد كه خبر نداريد ؛ شما از موزفروشان ورودي و خروجي خيابان طالقاني خبر نداريد كه ؛ شما

     در اين حين ، شهردار اسماعيلي دست راستش را به نشانه ي اخطار به من بلند كرد و از ادامه ي صحبت مانع شد و گفت :

      ـ اينها ، نظر شخصي توست !!

      ـ آقا ، نظر شخصي كدام است ؟ من دلواپس فرهنگ و آبروي شهر و مردم هستم !!

      ـ لازم نكرده .

      ـ آقا ، اگر يك نفر غريبه وارد شهر بشود ؟ اگر امروز به جاي من ، يك نفر ميهمان يا توريست و ، با آن دستفروش درگير مي شد ؟!

      ـ هيچكس غريبه نيست ؟! توريست هم بيايد . همه ي وروديهاي شهر را آباد كرده ام !

      ـ حالا تكليف چيست ؟!

      ـ برويد بيرون ! خوش آمديد !

      ـ آقاي شهردار ، شما خيلي مدعيانه و طلبكارانه حرف مي زنيد ؟!

      ـ چه طلبكاري ؟ مدعي كيه !؟ اسم من ، نريمان است ، از كسي هم طلب ندارم !

      ـ جناب شهردار ، شما از خيابان ها و مسائل پشت پرده و تباني مأموران و جسارتهاي دستفروشان خبر نداريد ؟!

      ـ خيلي هم خوب خبر دارم . من مي دانم كه عصرها نمي شود وارد خيابان شريعتي شد !

      ـ چرا دستفروشان را هدايت نمي كنيد به مكاني مشخص ؟!

      ـ هدايت كرديم ، برگشتند . تازه ، شهرداري يك وجب مكان ندارد تا دستفروشان را به آنجا بفرستد .

      ـ خوب ، چاره چيست ؟!

      ـ بيچاره ايم . شهردارهاي قبلي ( ! ) ، به نام ايجاد مكاني براي دستفروشان ، پاساژ ( پاساژهاي بهداري و شهرداري و حاشيه ي پارك و ) ساخته اند و با ارقام سرسام آوري فروخته اند به بخشهاي تجاري و .

      ـ حالا شما چه كار مي كنيد ؟!

      ـ بعد از مزاحمت تو ، به مراجعين رسيدگي مي كنم .

      ـ يعني من بروم ؟ حرفهايم به درد شما نخورد ؟!

      ـ بله كه نخورد . اينها همه دروغ است . شهر من شهر فرنگ است . ديگر از آشغال و تفاله و دستفروش و گرد و خاك و لجن جوي و چاله هاي ريز و درشت و غيره خبري نيست !

      ـ جناب شهردار ، قبول بفرماييد كه خبري هست ؛ خيلي هم هست . شما وقت بگذاريد ، با هم در چند نوبت به كوچه و بازار و معابر شهر سري بزنيم ، آنوقت مي فهميد يك من ماست چقدر كره دارد !

      ـ آقا ، ماست مي خواهم چه كار ؟ من كره مي خورم ، با عسل طبيعي !

      ـ پس لابد بعد از چنان صبحانه اي ، به داخل شهر هم سر مي زنيد ؟!

      ـ بله . من از خانه كه خارج مي شوم ، يكراست مي آيم به اتاق كارم . و در اين آمدن و رفتن ، طبيعي است كه از خيابانها مي گذرم تا به شهرداري مي رسم . همه جا را مي بينم ؛ مردم به من دست تكان مي دهند ؛ برخي ها « حق تقدم عبور » را برايم جايز مي شمارند .

      ـ پس شما اسم اين آمدن ها را مي گذاريد بازديد از شهر و كشف مشكلات ؟!

      ـ نه ، من به ديدار برخي مسؤولان نيز مي روم ؟!

      ـ چه جالب ! به ديدار مردم چطور ؟!

      ـ مردم ! خوب مگر نمي بيني ، مردم هم مي آيند به اينجا ديدار من !

      ـ جناب شهردار ، مثل اينكه حرف همديگر را نمي فهميم ؛ اگر اجازه بدهيد من بروم ؟!

      ـ تو بايد قبل از اينها مي رفتي ! آمدنت هم نياز نبود !

      ـ پس با اين حساب ببخشيد مزاحم شدم !

      ـ پس مزاحم نشو !

      ـ چشم . خداحافظ .

       ـ به كوچه ي حافظ هم آسفالت ريخته ام !

       ـ چه خوب ، كوچه هاي ديگر چطور ؟!

       ـ كوچه اي به نام « ديگر » نداريم !

       ـ منظورم ساير محله هاي شهر است .

       ـ شهر ما محله ي ديگر ندارد . من فكر مي كنم ، حدود و ثغور شهر معلوم است . از چهارراه شروع مي شود و در سه راه پايان مي يابد .

       ـ پس آنطرف پل ستارخان ، كوي شهيد باكري ؛ يا اينطرف ، جاده ي منتهي به وكيل كندي ، بلوار و مسيرهاي ديگر چطور ؟!

       ـ گفتم كه همه جا را آباد كرده ام . من مثل شهرداران قبلي كه نيستم . من مرد قانونم .

       ـ چه راحت مي گوييد « مرد قانون » هستيد !

       ـ بله ، شك داريد ؟ مي خواهيد همين جا قانون را برايت تعريف كنم ؟!

         مصاحبه ي غيردوستانه ي من و شهردار كه به اين نقطه ي حساس رسيد ، دست چپ شهردار گوشي تلفن را لمس كرد . احساس كردم يا به 110 زنگ مي زند ، يا به نگهبان حاضر در طبقه ي اوّل ، يا اينكه منشي اش را صدا مي كند تا مرا بيندازند بيرون .

         آرام و بي قرار ، از جاي خود بلند شدم ؛ همانطور كه غريبانه و ناآشنا وارد اتاق « يك مسؤول مدّعي» در « جامعه ي اسلامي » شده بودم ، مأيوس و نوميد و پشيمان از عمل ، از اتاق خارج شدم . حين خروج از اتاق ، فهميدم كه تلفن شهردار ، نه به خاطر من ، نه براي گوشزد و اخطار به مأموران سدمعبرش ، نه جهت حل مشكل دستفروشان ، بلكه جهت سفارش چايي دوباره بود و گپ زدن با چند ارباب رجوع قبلي و خلاصي از ناله و اعتراض يكي مثل من .

   ! هرگونه برداشت و كپي بدون اطلاع نويسنده ، ممنوع است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 7 PM  توسط علی  | 

                            شهردار رويين تن مياندوآب !

 

               ( مصاحبه ي نيمه حضوري با شهردار نريمان اسماعيلي ـ بخش 1 )

 

      بيمه نامه ي مقاله :

              ــــــــــــ

               جهت حفظ و صيانت از تراوشات فكري و قلمي خودم ، نيز براي در امان ماندن از نيش و نوش برخي خوانندگان غيرمنتقد و تعداد كثيري از كج فهمان هميشه خوش بين ( ! ) ، اعلام مي كنم كه اين مقاله در پي عارض شدن يك اتفاق كاملاً واقعي و پس از ديدار با شهردار فوق قدرت فوق الاشاره ، نگارش مي يابد .

     هزينه هاي مقاله :

           ــــــــــــ  

1-       محكوم شدن ( كم آوردن ! ) در مقابل شهردار .

2-        محكوم گرديدن ( خار و ذليل شدن ! ) در مواجهه با يك دست فروش ( مغازه ي كفش فروشي سيار = گردن كلفت سوار بر وانت بار ) .

3-        تهيه ي عكس از نقاط مختلف شهر ( براي تبيين موضوع و تفهيم شهردار مدعي و بيخبر از اوضاع و احوال شهر ) .

4-        درد دل با دو نفر از مأموران اكيپ رفع ( ! ) سد معبر ، جهت گزارش ماوقع { كه فقط يك لبخند نصيبم شد . }

5-        نگارش و تايپ مقاله ، در وقت ناهار و ويرايش و ارسال آن به سايت و گنجاندن در وبلاگهايم ، به جاي صرف ناهار .

      پيشينه ي مقاله :

            ــــــــــ      

        از دو سال قبل كه شهردار رشيدي را ـ طي يك سفر خيالي ـ سوار « ماكسيما » نموده و به بهانه ي تفهيم مسائل و تشريح معضلات فرهنگي و اجتماعي دور شهر چرخانده بودم ، رابطه ي نزديكي با هيچ مقام مسؤول در مديريت شهري نداشته ام . البته گهگاه مقالاتي از رشيدي ( شهردار سابق ) و اسماعيلي ( شهردار فعلي ) نوشته بودم . ليكن ماجرايي كه امروز اتفاق افتاد ، براي چندمين بار ثابت كرد كه ، فراتر از هر مشكل ديگري كه در تمام ساعات شبانه روز در معابر و خيابانهاي شهر مشاهده مي شود ، موضوع « هجوم دست فروشان به سطح معابر » و « تصاحب پياده روها و خيابانها توسط تعداد مشخصي از مغازه داران » و « بي كفايتي مأموران سد معبر » و « عدم نظارت و مديريت دقيق در شهرداري » هنوز هم لاينحل باقي مانده است .

        اين مسائل در حالي مطرح مي شود كه در اين شهر بي در و پيكر ، دو واحد خبرنگاري صدا و سيما وجود دارد ، با سه دفتر نشرياتي . بارها گفته شده ، در جامعه اي كه ابزارهاي توليد خبر و عناصر تهيه ي گزارش و مدعيان نگارش مقاله و داستان و نقد و به وفور وجود داشته باشد ، اصولاً نبايد محيط ما دستخوش مشكلات فراوان گردد . اگر امروز چنين است ، نتيجه اين مي شود كه سردمداران مسائل خبري و مطبوعات ما ، خود را چنان گرفتار مشكلات شخصي و دعواهاي طايفه اي و جذب آگهي و حذف رقيب و كرده اند كه از اتفاقات موجود و مشهود در دو قدمي شان غافل مانده اند .

     موضوع تحقيق :

          ــــــــــــ

   ـ سد معبر ، « چشم اسفنديار » شهرداري مياندوآب 

      بيان مسأله :

              ــــــــ

      آيا شهرداري از عهده ي كنترل سد معبر بر نمي آيد ؟!

     بيان فرضيه :

          ــــــــــ

      دست فروشان و مغازه داران ، تنها مقصرند و گاهي متمرّد ؛ اين مجريان امور و مأموران قانون هستند كه از لياقت و كفايت لازم برخوردار نيستند و به نام قانون ، به ترويج بي قانوني دامن مي زنند .

      اهميت مسأله :

      ــــــــــ

          با توجه به اينكه مياندوآب هم يك شهر محسوب مي شود ، لازم است امور شهريش سامان يابد .

      محدوديتهاي طرح :

        ــــــــــــ 

           به طور كلي ، اين موارد را جزو موانع تحقيق تلقي مي كنم :

         ـ نبود فرهنگ و آموزه ي فرهنگي در ميان مردم و صنوف مختلف

         ـ وجود تعارفات بيشمار در عمل به قانون ، از سوي مأموران

         ـ فك و فاميل بازي ، أخذ هديه ( پيشكش ) ، عدم نظارت ، نبود نيروهاي كارشناس ، برخوردهاي فصلي و موقت ، ، كه گريبانگير ستاد مخصوص به اين امور است

         ـ تقدم شعار و ادعا بر عمل و اعتقاد به قانون ، در رفتار و كردار مسؤولان شهرداري

         ـ عدم برخوداري از امتياز مردمي بودن و عدم مشروعيت انتخابات مقام شهرداري

         ـ سردرگمي شوراييان شهر ، در امور غيرضروري و عدم نظارت بر كم و كيف مديريت شهرداري

         نتايج احتمالي تحقيق :

                      ــــــــــــــ

             پيش بيني مي شود اگر وضع به همين منوال پيش برود ، اين مقاله تا چهار سال آينده نيز در حوزه ي مديريت شهري مياندوآب كارايي داشته باشد . چرا كه اوضاع فعلي شهر ، اجازه ي اميدواري به فردا و خوش بيني به آينده را از ما سلب مي كند . امروز ما بدتر از ديروز است ، لذا فردا نيز بدترين خواهدبود .

          روش تحقيق :

           ــــــــــ 

                  بنا داشتم در فرصتي ديگر به خدمت شهردار شرفياب شوم تا امكان مصاحبت و مؤانست بيشتر و دلچسب تر گردد . ليكن اتفاق ناميمون امروز و برخورد يك دستفروش جسور و گستاخ مستقر در خيابان مشرف به تقاطع بانك ملي باعث شد ، « سرزده » و « بدون اطلاع قبلي » ( ! ) به ساختمان شهرداري وارد شوم .

          نزديك ماشينم كه رسيدم ، روي « كاپوت » چند قوطي كفش لنگه به لنگه توجهم را جلب نمود . به جاي سوار شدن به ماشين ، رفتم نزديكتر . قسمت پايين جلوي ماشين نيز پر بود از كارتن هاي خالي كفش و تعدادي آت آشغال . امكان حركت نبود . آقا و خانمي در مرحله ي « آزمايش و خطاي » پوشيدن يا نپوشيدن كفش به سر مي بردند . سراغ راننده ي وانت ( مغازه ي كفش فروشي سيار هميشه در وسط خيابان ) را گرفتم . بلافاصله  حاضر شد . اهميتي به من نداد . شروع كرد به معامله و چانه زني و با مشتريان سيار خياباني .

        با نهايت احترام و البته با كمي غرور ناخواسته ، دليل كارش را جويا شدم . دستفروش صاحب مغازه وانت باري ، سر سنگين و گردن كلفتش را تكاني داد و گفت : خوشم ميآد .

         تا دقايقي پيش ، فكر مي كردم مياندوآب نيز شهر است و مثل همه ي شهرها ، جاي پارك اتومبيل دارد . خيال مي كردم جايي كه ( حاشيه ي پارك شهر ـ مقابل اداره ي آ . پ ) ماشينم را پارك نموده ام ، مال شهروندان است و مخصوص سواريهاي شخصي . لذا به آقاي دستفروش مغازه سيار گوشزد كردم كه اينجا خيابان است و اين حاشيه مخصوص پارك ماشين .

         با تمام زورش داد كشيد كه :

      ـ داداش من ! اشتباهي اومدي ! اينجا پاتوق منه . اينم كه كفشها را روي « كاپوت » ماشين تو پهن كرده ام ، در حقيقت ويترين منه !

        ادامه ي بحث و مناظره را به حساب تعطيل شدن « پروژه ي گفت و گوي تمدنها ! » كنار گذاشتم و به اميد اظهار گلايه و طلب كمك ، به سوي ساختمان مجلل و پرطمطراق شهرداري روان گشتم .

    تذكر : به دليل طولاني شدن مقدمه ، ادامه ي « مصاحبه با شهردار ! » را در مقاله ي شماره 2 بخوانيد .

    ! هرگونه برداشت و كپي بدون اطلاع نويسنده ، ممنوع است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 6 PM  توسط علی  | 

                                  ناگفته هاي نانوشته

 

       بر كسي پوشيده نيست كه پس از روي كارآمدن دولت نهم در ايران ، فعاليت رسانه هاي آزاد كشور در بخشهاي فرهنگي و مطبوعاتي ، از لحاظ كيفي ، بطور محسوسي كاهش يافته و نشاط و تلاش انديشمندان و صاحبنظران و روزنامه نگاران ـ كه روزگاري نچندان دور در اوج تراويدن بودن ـ به رخوت و خاموشي گراييده . البته در محافل و نشرياتي منفرد و در مجموعه حوادث و اخبار متفاوت ، خبرهايي از تحركات محدود به گوش مي رسد و مقالات و سرمقاله هاي مختصري در زمينه ي نقل و نقد رخدادها ديده مي شود ؛ ولي اين موضوع در مقايسه با دوران دولت هشتم ( دوران رياست جمهوري محمد خاتمي ) چندان اميدواركننده نيست .

       نه ماهيت و وظايف وجوبي رسانه هاي ارتباط جمعي اين كم كاري و سهل انگاري را بر مي تابد ؛ نه حوزه ي انديشه با چنين وضع نابساماني سازگاري دارد ؛ و نه اينكه براي جامعه ي بزرگ و پر رسانه اي مثل ايران ، سزاوار است كه در ركود اطلاع رساني و در بن بستهاي نقد و تجزيه و تحليل حوادث داخلي و خارجي گرفتار آيد .

       آنچه در اين عصر و دوره ، موجبات ترقي و تعالي ما در عموم زمينه ها خواهد شد ، توجه به امور ارتباطي ، تقويت فرصتهاي رسانه اي ، بستر سازي براي عرضه و بيان بي دغدغه ي توليدات فكري و عقيدتي ، و حذف مميزي و سانسور از حوزه ي رسانه هاي ارتباط جمعي ، من جمله حوزه ي نشر كتاب و مطبوعات است ؛ يا همان آزادسازي مسيرهاي ارتباطي افكار و سهل الوصول نمودن منابع اطلاع رساني و بهره مندي كامل از تكنولوژي روز ، تا حد اشباع و اقناع افكارعمومي .

       خوشبختانه در طي روزهاي اخير ، يك اتفاق كاملاً متفاوت ، پرده از برخي ابهامات به كناري زد و دست اهل قلم را براي نوشتن يا ننوشتن در حوزه ي مسائل و جريانات روز ، خصوصاً آنجا كه به دولت و كابينه ي نهم مربوط باشد ، آزاد گذاشت . البته منظور از اين آزاد بودن ، همان « آزادي بيان » و نگارش در حوزه ي نقد و بررسي ريز و درشتهاي حكومتي و مسائل حاد سياسي ( كه هنوز محقق نشده ! ) نيست ؛ بلكه اين مورد مربوط مي شود به رفع ابهام از پاره اي موارد فرهنگي ، اجتماعي و سياسي كه از شروع به كار دولت احمدي نژاد ، تقريباً معلق و بلاتكليف مانده بود .

    « آينده ي مطبوعات ايران روشن است » ، « هركس كه در جامعه قلم مي زند ، بايد به تحريك خلاقيتها و تقويت توانمنديها كمك كند » ؛ « مطبوعات به ميزان لازم به نقد و تحليل نمي پردازند » ؛ « اگر چه اهالي رسانه ها در شرايط كنوني گرفتار افزايش شمارگان و كاهش هزينه ها هستند ، اما نبايد در اتمام مسؤوليت خطير خود كوتاهي كنند » .  

       اينها بخشي از اظهارات رئيس جمهور احمدي نژاد در جريان بازديد از نمايشگاه سيزدهم مطبوعات ، است . ماحصل اين سخنان اين است كه هنوز شرايط براي نقد نويسي و بيان آزادانه ي افكار و انديشه ها فراهم است ؛  شايد هم فراتر از آن ، براي تمامي زمانها نيز فراهم خواهدبود .

        رئيس جمهور ، اين سخنان را در شرايطي و در مكاني گفته كه جاي خيلي از روزنامه ها ، تشكلهاي صنفي آزاد ، مطبوعات استاني و نشريات محلي در نمايشگاه سيزدهم خالي بود ؛ اين سخنان در حال و هوايي نقل مي شود كه هنوز تعدادي از روزنامه نگاران و اهل قلم ما در انتظار روزهاي محاكمه و مراحل صدور احكام جزايي و زندان و به سر مي برند ؛ اين مطالب در دوره اي بيان مي شود كه ما متأسفانه ، بازهم كمافي السابق ، شاهد پلمپ دفاتر مطبوعاتي و جلب نويسندگان هستيم ؛ متقاضيان پروانه ي امتياز نشريه به جاي پنج ماه انتظار ( طبق تصريح ماده ي 13 قانون مطبوعات ، مصوب 28/12/1364 ) ، سالها انتظار مي كشند براي دريافت و يا عدم دريافت مجوز نشريه . و به صراحت مي دانيم در دوره ي جديد وزارت ارشاد ، صدور مجوز ( چه براي مطبوعات و چه موارد ديگر ) خيلي سخت صورت مي گيرد و نسبت به دوره ي قبل ، از سرعت عمل كمتري برخوردار است . با اين حال ، بر اصحاب انديشه و منتقدان پرتلاش واجب مي شود براي بهره مندي از كمترين روزنه هاي اميد ، از آينه ي امروز به چهره ي فردا بنگرند و سخناني از اين دست را فرصتي بدانند براي فعاليتي دوباره در عرصه ي توليدات فكري و موضوعات رسانه اي و مطبوعاتي ؛ شايد در آينده اي ديگر ، دولتمردان و نهادهاي متولي امور فرهنگي و مطبوعاتي ، عنايت خود را به اين حوزه بيشتر نمودند و همان « آينده ي روشن » مورد اشاره ي احمدي نژاد را به خانواده ي مطبوعات كشور هديه دادند !  

       البته مطمئنيم كه خيلي از صحبتهاي مسؤولان در حوزه ي رسانه هاي جمعي و مطبوعات ، از برخوردهاي فصلي و شرايط زمان و مكان رخدادهاي فرهنگي و هنري ناشي مي شود . و در شرايط عادي ، عرصه براي مطبوعات و منتقدان و روزنامه نگاران آزاد تنگ مي شود . لذا زياد نمي توان روي اينگونه ابراز علاقه ها و ايراد نقطه نظرات توسعه طلبانه و تعاريف روشنگرانه حساب باز كرد و بي گدار به آب زد و از هر دري نوشت و در هر خط قرمزي وارد شد !؟

         در وراي تمام وعده و وعيدها و اظهارات شيرين سياستگذاران و دولتمردان ، اين موضوع را همگان مي دانند كه افكارعمومي همچنان شيفته ي شنيدن و خواندن است و صنوف مختلف مردم تشنه ي دستيابي به اخبار درست و اطلاع رساني شفاف .

         هنوز هم عشق به بازگويي و تجزيه و تحليل مسائل ، گلايه از نبودها و كمبودها ، نقد اجتماعي و سياسي ، بيان بي دغدغه ي خواسته ها و تأكيد بر حقانيت مطالبات ملي و منطقه اي كه هيچموقع برآورده نشده ، از ناگفته هاي نانوشته ايست كه در سينه ي صاحبنظران و قلم بدستان توانمند كشور جا خشك كرده و به اميد روزها و فرصتهاي نديده و نيامده ، روزگار سخت سكوت و خاموشي و در انزوا زيستن را تحمل مي كنند .

 ! هرگونه برداشت و كپي بدون اطلاع نويسنده ، ممنوع است .  

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 10 AM  توسط علی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 2 PM  توسط علی  | 

                                                                     سفري از نوع ديگر

 

               زمزمه هایی شنیده می شود از سفر قريب الوقوع دولت احمدي نژاد به استان ما ( آذربايجان غربي ) و متعاقب آن حضور احتماليش در شهرها و نواحي مربوط .

       اين متن را به حساب بازگويي مسائل منطقه به بهانه ي استقبال از آن سفر ، نگذاريد . اصولاً نوشتن از دولت و كابينه اي كه در برنامه ها و سياستهاي خود ، جز يأس و نگراني براي حوزه ي فرهنگ به ارمغان نياورده ، چيز مطلوبي نيست . اين قلم نيز كه يك قلم عادي نيست تا با لاپوشي و كتمان حقايق ، به بيان غيرواقعيتها بپردازد . با اينهمه ، چاره اي نيست جز نگارش ؛ چرا كه گفتن مواردي را در حاشيه ي اين چنين سفرها و ديدارهايي لازم مي دانم .

       سؤالات بيشماري به ذهن متبادر است در مورد « سفرهاي استاني » دولت نهم . ليكن يا زمان و شرايط براي نقلشان مناسب نيست و يا اينكه نه ، پس از پايان دوران طلايي دولت دموكراسي محور خاتمي ، فضاي فرهنگي و اجتماعي و سياسي حاكم بر كشور طوري گرديده كه هر نوع سخني ، محكوم به فنا و زوال است .

       ـ هدف اصلي از اين سفرها چيست ؛

       ـ محل تأمين اعتبار اينهمه بودجه بخشي هاي درون استاني و بخششهاي سرسام آور كه دولت در سفرهاي استاني هزينه مي كند ، كجاست ؛

       ـ چرا دولت « عدالت محور » ، راضي به اين بي عدالتي و بي برنامگي مي شود كه در هر يك از سفرهاي استاني اش ، قشرها و صنوف مختلف هر استان و شهر و روستايي دست از كار و زندگي و توليد و آموزش و برنامه هاي روزمره و بكشند و ساعتها در خيابانها و سالنهاي سرباز و سرپوشيده ، وقت تلف كنند ؛ صرفاً به اين خاطر كه كابينه ي دولت وارد آن منطقه شده است ؛

       ـ چرا در بين يازده سفر استاني ( تا تاريخ نگارش اين مقاله ) ، ما هيچ نام و نشاني از استانهاي شمالغرب و ترك نشين نمي بينيم ؛

       اينها از جمله سؤالاتي است كه اميدواريم نه فقط مجموعه ي دولت امروزين ، بلكه نسل آينده نيز پاسخي برايشان داشته باشند . مطمئنيم كه نسل آينده ، نه نسل پرسشگر ، بلكه نسلي پاسخگو و معترض خواهدبود . نسل آينده ، كودكان و نوجوانان امروزين مملكت مي توانند باشند كه هيچ سهم و نقشي در تصميم گيريهاي جزئي و كلي كشور ندارند . نسلي كه از تأمل در بازي بزرگان امروزي ، در فرداي نيامده ، براي گفتن ، كلي حرف دارند و براي فرياد و اعتراض ، كلي جسارت . هرچند اين نسل ، در زمان حال خويش ، جز حسرت و حيرت ، بهره اي از روزگار و زمانه ي خود ندارند . 

      خارج از طرح اين سؤالات ، ذكر اين نكته نيز ضروري به نظر مي رسد كه استان ما ، از خيلي جهات ، عقب مانده است و در مقايسه با استانهايي مثل كهكيلويه و بويراحمد ، سيستان و بلوچستان ، خراسان جنوبي   و وضعيت خوبي ندارد . به صراحت مي توان گفت كه اين استان از ويژگي كاملاً منحصر به فردي برخوردار است . اين ويژگي در تمامي زمانها ، لطمات و خسارات فراواني را متوجه منطقه ساخته ، بطوري كه در مقايسه با استان همجوار و همزبان و تقريباً همسطح خود ( استان آذربايجان شرقي ) از هيچ رشد و پيشرفتي برخوردار نبوده است . بدبختي اينجاست كه مسؤولان قبلي و فعلي استان ، در ارائه ي گزارشهاي متعدد اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي ، استان را در سطحي عالي معرفي كرده اند .

       در مورد شهرستانها و بخشهاي تابعه ، از جمله مياندوآب نيز ، شكايت از نبودها ( به جاي كمبودها ) ، و اعتراض به اوضاع واقعاً آشفته و فك و فاميل بازي حاكم بر عزل و نصب مقامات و مسؤولان ، بيش از اندازه است . به راحتي مي توان گفت كه اين منطقه ، در طول دو دهه ي اخير ، هم از بي توجهي دولت مركزي متضرر شده ، هم از ناحيه ي نمايندگان مجلس و هم از سوي مسؤولاني كه در استان نشسته و در فرصتهاي مختلف ، حق و حقوق مسلم اين شهرستان را ناديده گرفته اند ؛ يا در تقسيم بودجه و و توزيع اعتبارات درون استاني ، چنان عمل نموده اند كه نتيجه آن شده كه مياندوآب ، در دوره ي هيچ استانداري ، به حق و سهم واقعي خود دست نيابد .

       دولت نظارتگر ، بايد بداند كه در اين منطقه ، سالهاي سال است فقط يك تفكر خاص فرمانروايي مي كند . در حوزه ي مديريت سازمانها و ادارات ، از شيوه ي كاملاً منسوخ و متروك « كدخدا منشي » استفاده مي شود ؛ نماينده ي چند دوره ي مجلس ، به جاي برآوردن انتظارات منطقه و پاسخگويي به مطالبات اقشار مختلف ، براي كسب محبوبيت قبل از ارائه ي خدمات ، توقعات و انتظارات بالايي از مردم و افكار عمومي دارد ؛ بدين لحاظ ، با هر فرمانداري نمي سازد ، به هر آدم عادي و ناآشنايي افتخار آشنايي و مصاحبت نمي دهد ؛ در حل و فصل مسائل و مشكلات مردم ( جوانان و خانواده هاي مشكلدار ) شهرستان ، بيشتر به طيفهايي عنايت دارد كه در ستادهاي تبليغاتي ـ انتخاباتي او فعال بوده اند و يا در جذب آراي بادآورده ي مردم نقش مؤثري داشته اند .

       دولت پيگير احمدي نژاد ، بايد متوجه اين موضوع باشد كه منطقه ي ما پس از پيروزي انقلاب ، از هيچ فرصت و طرح و امكانات دولتي برخوردار نبوده . الحمدلله ، ادعا و شعار هم كه بيش از اندازه است ؛ با فراواني روزافزون و آمار كذايي هميشگي . در عموم بخشها ، از فرهنگ و اقتصاد گرفته تا امور اجتماعي و مسائل سياسي ، شعارزدگي و عادت به روزمرگي ، مرض مزمني است كه با گوشت و پوست و خون مردم اين منطقه عجين گشته و در شاهرگهاي حياتي مياندوآب ـ ناخواسته و ظالمانه ـ جريان يافته است . به زباني ساده تر و بياني رساتر ، مي توان گفت كه مياندوآب ، قرباني حرص و طمع و فزون خواهي عناصر و صاحب منصباني شده كه با ندانم كاري و ديكتاتورمآبي خود ، عرصه را بر حضور و ورود نيروهاي خدمتگزار و متخصص تنگ كرده و مجال رشد و ترقي و بالندگي را از اين شهرستان گرفته است .

      شهر من ، قرباني خودكامگيهاي قدرتمداران منطقه اي و ذي نفوذ گرديده ، كه ظرفيتها و پتانسيلهاي خدادادي منطقه را در خدمت اغراض و منافع شخصي و طايفه اي خود درآورده اند ؛ قرباني سوء مديريتهايي شده كه برخي از آنها گاهي تا ده ، پانزده سال طول كشيده ؛ قرباني هياهوهاي رقابتي تبليغاتي كانديداتوريهاي مجلس و شوراهاي شهر و روستا گرديده ، كه محصول آن كشمكشهاي مدت دار و اختلافات روزمره ي مسؤولان كل و جز بوده است ؛ منطقه ي من ، قرباني نگاههاي از بالا به پاييني شده كه محصول آن كم رنگ شدن حضور نيروهاي كارآمد و دلسوز بومي در بخشهاي اداري و مسائل عمومي گرديده است .

      در چنين وضعيت اسفباري ، مي شنويم كه عده اي ، برحسب وظايف اداري و سازماني خود ، آستين بالا زده اند و مي خواهند منطقه را براي حضور و ورود احتمالي ( = حتمي ! ) كابينه ي دولت نهم ، آماده كنند . ولي اگر هدف از اين آمدن و رفتنها ، مشخص نشود ؛ اگر مسؤولان و حاملان تفكرهاي خاص و نيروهاي محدودكننده نخواهند تغيير كنند و از خود انعطاف نشان دهند ؛ يا اگر اينهمه تداركات و تمهيدات را عادتاً و تكراراً ، من باب خوشآمدگويي و تشريفاتي نمودن امور برعهده بگيرند ، مطمئنيم كه اوضاع بعد از سفر شهر و استان ما ، با اوضاع فعلي و تفكرات حاكم ، تفاوت چنداني نخواهد داشت .

      آنچه مهم به نظر مي رسد ، سواي مسائلي كه در سفرهاي مشابه مسؤولان مطرح بوده ، اين است كه در حوزه ي مديريت كلان و مسؤوليتهاي مياني منطقه تغييرات محسوسي صورت بگيرد و سازمانها و نهادها و ادارات ما به يك خانه تكاني كلي دست بزنند ؛ آنهم صرفاً به اين دليل كه روحيه ي خدمتگزاري و انگيزه هاي سرويس دهي به جامعه و شهروندان ، احيا شود و تفكرات طغيانگر و خيانت پيشه ي سالهاي ماضي رنگ بازد ؛ تا بدينوسله ـ شايد ـ برسيم به مرحله ي « شفافيت » در تفكر و شعار ، و « وحدانيت » در عمل و انجام وظايف فردي و اجتماعي .

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 2 PM  توسط علی  |